عکس تزئینی از گوگل

تو ایران از یکی که از همسرش خیلی سال پیش جدا شده بود پرسیدم چرا ازدواج نمی کنه , گفت پسرم میگه حق نداری ازدواج کنی. اونوقت اینجا پسر دوستم به مامانش , که جدا شده , گفته مامان چرا نمی ری ديت date (دوست پسر بگیری) کنی. 

این ماییم که بچه هامون رو اینجوری تربیت می کنیم یا جامعه است؟!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۰ساعت 3:10  توسط لاله اشک | 
دیروز تو خونسار رفتم داخل مطب یه پزشک, به جای آخرین تحقیقات پزشکی, یک کتاب درباره عالم برزخ روی میزش دیدم.

_______________________________________________________

پ.ن: خوانسار دوباره بر می گردم.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۰۵/۱۸ساعت 12:34  توسط لاله اشک | 
یه گروه ایرانی هستش که روزهای یکشنبه برنامه کوهنوری می ذارند. منهم بعضی هاش رو می رم از جمله یکشنبه هفته قبل. راستش قبل از اینکه این گروه تشکیل بشه من قبلا با آمریکایی ها یا با همسرم می رفتم .  مسئولان این گروه دو نفر هستند که با هم برنامه ریزی می کنند. البته کار آسونی هم نیست. چون می خوان که مسیرها متنوع باشه هردفعه یه مسیری رو انتخاب می کنند. و این خیلی زمان می بره تا بگردند و پیدا کنند. 

 

لازمه که بگم این کوه ها به معنای کوهی که تو ایران و خونسار می ریم نیست. چون اینجا کوه هاش زیاد بلند و صخره ای نیستد بلکه با علف پوشیده شده و تپه ماهوریه. البته کوه به معنای واقعی هم داره اما اونها هم معمولا مسیر های پیاده روی مثل درکه و دربند دارند. اما این مسیری که یکشنبه رفتیم توی یه پارک ملی هستش که خیلی بالا و پایین داشت بقول اینجایی ها roller coaster بود. طول مسیر رفت و برگشت هم بود 11 مایل که میشه 17.5 کیلومتر. البته من از این طولانی تر هم رفته بودم که خیلی سخت تر هم بود به مسافت 30.5 کیلومتر. یعنی از خونسار تا دامنه تازه سربالایی و سرپایینی.اما این مسیر یکی از زیباترین ها توی منطقه خلیج The Bay Area هستش. فکر کنید یک مسیر جنگلی که 99% سایه داره تازه به 4 تا آبشار هم برسی. آبشاری که از بقلش پله های سنگی زدند که بتونی از کنارش صعود کنی. معمولا این گروه بعد از کوهنوردی به یه رستوران که از قبل رزور کردند می رند و نهار می خورند. نها رکه چه عرض کنم دیگه میشه شام. بخصوص این دفعه که تا اومدیم از پارک بیرون شده بود ساعت 4.5 بعدازظهر. برا همین من دیگه باهاشون نرفتم چون دلم شور کارهای فردام رو میزد که باید شب انجام میدادم. 

حالا شنبه پس فردا هم داریم یه کوهی میریم که جنگلی نیست اما شیبش خیلی زیاده. عکس گرفتم براتون میذارم. 

این ها یه سری از هم گروهی هامون هستند. 

_____________________________

پ.ن. عکسها از امید و سینا

پ. ن. راستی چه حوری اندازه عکسها رو کوچیک کنم وقتی تو پستم اضافه می کنمشون . قبلا ها گوشه های عکس رو می گرفتیم به سمت داخل عکس حرکت می دادیم عکسه کوچیک می شد. اما بلاگفای جدید دیگه نمی ذاره. 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۱۲/۲۳ساعت 8:29  توسط لاله اشک | 
بچه که بودم من باید وسط داداش دوقلو هام می خوابیدم و براشون قصه می گفتم. هرچند خودم بیشتر از پنج سال و نیم ازشون بزرگتر نبودم اما خیلی براشون مهم بود که من براشون قصه بگم. همون موقع ها کابوس هم داشتم. کابوسهای بچگیم توی خواب این بود که هر دفعه یه اتفاقی واسه حمید می افتاد. وقتی بیدار می شدم و می دیدم زنده است خیلی خوشحال می شدم. حتی یه بار توی خواب اونقده گریه کرده بودم که با چشمهای خیس از خواب بیدار شدم..

اون خوابها خیلی آزارم میدادند اما بزرگتر که شدم دیگه از اون خوابها ندیدم تا اینکه بعد از سالها که اونها رفتند سربازی و برگشتند و منهم اصفهان مشغول کار بودم که یه بار دیدم که سالهاست از اون خوابها ندیدم و خیلی خوشحال شدم. اما یهو, یه دوماه بعد خوابی دیدم که از شدت ناراحتی تا سه ماه بعدش بیاد نیاوردم چه اتفاقی افتاده بود اما می دونستم که در مورد حمید بود و خوابش خیلی هم بد بود. تا اینکه سه ماه بعد, بعد از اینکه اون اتقاق خیلی بد افتاد, خوابم یادم اومد. اونقدر بد بود که حتی نمی تونم اینجا تعریف کنم. فقط اینو بگم که عین واقعه رو دیده بودم. شب اولی که قرار بود فرداش دفنش کنند با خودم راز و نیاز و گریه می کردم و  توی دلم به حمید می گفتم تو بچه که بودی همش تو خواب من بودی قسم میدمت حالا هم که رفتی اون دنیا باید بیای به خوابم. و اینجور شد که اون شب پس از رفتنش من اولین خوابش رو دیدم.

خیلی خوشگل شده بود. موهاش پرپشت تر شده بود و دورش رو قشنگ کوتاه کرده بود. توی یه باغ, پر از گلهایی که تا کمرش بلند بودن داشت قدم می زد. گلهای زرد و سفید. آسمون خیلی آبی بود. من از زاویه های می دیدمش که اون صحنه مثل یک کارت پستال بود. اومد طرف من. بهش گفتم حمید رفتی؟ بهم گفت آره تو هم بیا, اینجا خیلی خوبه.

دیگه من تقریبا هفته ای به بار یا دو هفته یه بار خوابشو می دیدم. چیزی که خیلی برام قشنگ بود این بود که توی خواب به همین سادگی نمی اومد سراغم. باید از مدتی قبلش شروع می کردم به دعا کردن و صلوات فرستادن تا حدی که گاهی با صدای صلوات فرستان خودم از خواب بیدار می شدم.

یه شب توی خواب, خونه مامان بزرگم بودم . تو خواب می دونستم که حمید بیرونه و باید برم ببنیمش اما باید مراحلی رو طی می کردم. این بود که شروع کردم به صلوات فرستادن. صدای اذون هم از جایی می اومد. توی خواب دم غروب بود. من بجای اینکه از در بیام بیرون از پنجره اومدم و آروم آروم رفتم تو پشت بوم. آسمون رنگش رنگ دم غروب بود اما خیلی قشنگتر چون همه ستاره ها رو می دیدم. اونقدر این منظره قشنگ بود و حالت خوبی داشت که هرگز فراموش نمی کنم. یه پشت بوم دیگه بود از اون هم رفتم بالا. خیلی احساس خوبی داشتم که اون بالام. از اون بالا به حیاط نگاه کردم. دیدم حمید داره میاد. سلام حمید جان خوبی. چه ساعت قشنگی داری از کجا خریدی بذار ببینم. ساعتش یه صفحه سبز مخملی داشت اما عقربه نداشت. برام توی خواب مهم نبود که عقربه نداشت چون همون موقع پیش خودم فکر کردم خوب آخه اون دنیا زمان معنی نداره برا همین بدون عقربه است. دیگه یادم نیست اما وقتی بیدار شدم از خواب, یه یک ساعت بعدش اذان صبحو گفتند.

همیشه توی خوابام ازش می پرسیدم اونجا چکار می کنه. یه بار بهم گفت اونجا داره میره دانشگاه و درس می خونه. یه بار ازش پرسیدم حمید از کجا میدونی که من می خوام ببینمت و میای تو خوابم. گفت بهم خبر میدند میگن یکی میخواد ببیندت. یه بار هم اولین محرم بعد از فوتش بود که بچه های هیتت انگاری رفته بودند سرخاکش و سنج و طبل زده بودند و من نمی دونستم. شبش اومد تو خوابم و با افتخار بهم گفت بچه های هیئت رو از یه پنجره ای دیدم که اومده بودن. هنوز تن صدای پرافتخارش توی گوشمه.

سوالی که خیلی ازش می پرسیدم این بود که اونجا چه جوریه و وقتی آدم مرد چه سوالهایی از آدم می کنند. آخرین باری که خوابشو اینجوری دیدم یکسال بعد از فوتش بود. بهش گفتم حمید چه سوالی می کنند اگه بیام اون دنیا. گفت خیلی سوال می کنی. اصرار کردم. بهم گفت اولین سوال اینه که نماز خوندی یا نه. (من تا اون موقع اون حدیث رو نمی دونستم که اولین سوال در قیامت درباره نماز است. مدتها بعدش یه روز که می رفتم مدرسه این حدیث رو دیوار یه ساختمان دیدم). دوباره ازش پرسیدم دیگه چی می پرسند. گفت خیلی داری سوال می کنی. گفتم فقط همینو جواب بده. گفت اگه جواب بدم دیگه نمیام تو خوابت ها. گفتم باشه اما سوالمو جواب بده. دومی رو یه جوری جواب داد که من منظورشو نفهمیدم. گفتم منظورت چیه. گفت مثلا مثل فلانی. اسم یه نفر رو آورد که به نظر من آدم خیلی خیر و مشکل گشایی بود و من منظورشو اینجوری برداشت کردم که آدم باید نیکوکار باشه. و این آخرین باری بود که تو خواب با هم حرف زدیم.

فردای این خواب, تو مدرسه ای که درس می دادم روز آش نذری بود. همه چه هیجانی داشتن اما من حالم خیلی بد بود و هی گریه می کردم. درست نزدیکهای اولین سالگردش بود. نگران این بودم که دیگه نیاد تو خوابم. بعد از اون, دیگه سالها اصلا تو خوابم نیومد. حالا گهگاهی می بینمش اما دیگه رو در رو باهام صحبت نمی کنه.

دلم خیلی براش تنگ شده. 29 بهمن امسال هحدهمین ساگردشه.


برچسب‌ها: خاطرات, یادداشت ها
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۱۱ساعت 22:32  توسط لاله اشک | 
عکس از جام جم

یه دفعه دیگه که با همون راننده کامران داشتم میرفتم, به پلیس راه دلیجان که رسید راننده رفت تا ساعت بزنه. تو همین فاصله یکی دوتا مسافر هم پیاده شدن که من فکر کردم رفتن سیگار بکشن. حالا ما بشین مردم بشین راننده نیومد که نیومد. بلاخره یکی از مسافرا پیاده شد بره ببینه چرا نمیاد که بریم. دیدم همون مسافره هم غیبش زد. دیگه همه کاملا حوصله اشون سر رفته بود که سر و کله شاگرد فرهاد پیدا شد. اومد گفت "والا یکی بیاد میانجی گری پلیس دفترچه رو نگه داشته میگه شاکی داری". یه آقاهه که صندلیش تو ردیف صندلی من اما سمت راست می نشست گفت مگه چی شده. شاگرده گفت یکی از مسافرا رفته شکایت کرده که راننده آهنگ غیر مجاز گوش میده. یهو صدای همه در اومد که ای بابا یعنی چی مردم رو علاف کرده؟!! تو همین موقع دو سه تا مسافر دیگه پیاده شدند که برند میانجی گری. شاگرده هم رفت دنبالشون. چند دقیقه نگذشته بود که دیدم شاگرده در راننده رو باز کرد و با سرعت هر چی نوار داشت  از بغل در درآورد و یه نگاهی به من که پشت سر راننده نشسته بودم کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت میشه اینها رو بدم به شما قایم کنید پلیس میخواد بیاد ماشینو بگرده. منهم که تنم میخارید برا جان فشانی یهو احساس کردم تو منطقه جنگی هستم و باید بداد هم وطنم برسم, نوارها رو گرفتم و ریختم تو کیفم. اما ته دلم یخورده ترسیده بودم. گفتم نکنه بیاند کیف منو بگردند اونوقت میشه آش نخورده و دهن سوخته. اما خوشبختانه کسی نیومد ولی باز هم منتظر شدیم. بعد از یک یه ساعتی بلاخره شاکی و بقیه مسافرا و راننده اومدن. اما خیلی جالب بود که وقتی که شاکی اومد بالا و داشت میرفت به سمت صندلیش همه (از جمله من) برگشتیم بهش نیگاه چپ چپ کردیم اما خوب کسی بهش چیزی نگفت. منهم یخورده که گذشت به شاگرد گفتم امانتی هاتون رو پس بدم؟

خلاصه راننده تا اون مسافره شاکی ساوه پیاده شد, دوباره نوار رو روشن کرد و گوش ما به شنیدن صدای نلی (خواننده) تا شمال مزین شد.


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۵ساعت 6:4  توسط لاله اشک | 
با عرض ادب و سلام و پوزش باید بگم من برگشتم بعد از یکسال. اما فرقش اینه که من دیگه تصمیم ندارم همه کامنت ها رو جواب بدم و به ندرت هم  برا کسی کامنت می ذارم. هیچ دلیل خاصی نداره فقط اینه که زیاد فرصت ندارم. گفته باشم که این حمل بر بی ادبی از من نباشه. و همچنین دلیل بر این نیست که نمیام و پستهاتون رو نمی خونم. حتی تو این مدت خیلی وقتها بهتون سر زدم و بعضی از پست هاتون رو  خوندم.
اگر شما کامنت بذارین که من حتما می خونم ولی ممکنه جوابتونو خصوصی بدم. 

بازم از همگی پوزش می خوام.

دوستدارتون

لاله اشک


برچسب‌ها: روزمره
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۳ساعت 20:37  توسط لاله اشک | 

عکس تزیینی از گوگل.

اون دوسالی که شمال بودم تقریبا هر دو هفته یه بار میرفتم اصفهان و بر می گشتم. تو این مدت من تقریبا اون چند تا راننده اصفهان-انزلی رو می شناختم. اما از شانس من پستم به یکشون می خورد که بیشترین ماجراها با این راننده اتفاق می افتاد. (اسم راننده رو میذارم راننده کامران و شاگردشو روشاگرد فرهاد)

یه بار تو زمستون وقتی رسیدیم پلیس راه قزوین به راننده گفته شد که چون زنجیر چرخ نداری باید تا صبح صبر کنی تا هوا روشن بشه. حالا فکرشو بکنید تو اون سرما, ما از ساعت 2 تا 6 صبح تو اتوبوس خاموش بدون بخاری چه شبی رو گذروندیم. خلاصه هوا که روشن شد راننده کامران شاگرد فرهاد رو بیدار کرد تا بروند یه زنجیر پیدا کنند بزنند به چرخها. ولی زنجیر از کجا. خلاصه نمیدونم چه جوری اما دیدم که دارند به یکی از طایر ها زنجیر می زنند. وقتی کارشون تموش شد, اومدند بالا و شاگرد فرهاد و راننده کامران شروع کردن به صحبت درباره زنجیر. از صحبهاشون فهمیدم که زنجیر کوتاهی پیدا کردن و با طناب بستن به یکی از چرخهای عقب که در دهن پلیس رو ببندند که اجازه بده اینها راه بیفتن. خلاصه پلیس دفترچه را پس داد و اتوبوس راه افتاد. برف تا بالای زانو همه جارو گرفته بود. چنان میزد تو شیشه که برف پاکن فرصت نمی کرد شیشه اتوبوس را پاک کنه. اندازه برفها وقتی می خورد به شیشه می شد اندازه یه نعلبکی. در اینجا شاگرد فرهاد و راننده کامران با یه آقایی که صندلی بغل دست نشسته بود گرم صحبت بودند اما من به صدای چلق چلق زنجیر چرخ روی برفهای گوش میدادم و دونه های برفی که با سرعت از پشت شیشه رد می شدند رو با نگاهم تعقیب می کردم. شاید یه 10 کیلومتری نرفته بودیم که دیدم صدا قطع شد. یخورده فکر کردم گفتم زنجیر شاید شل بوده حالا سفت شده و جا افتاده اینه که صدا نمی ده. بعد از مدتی مطمئن شدم که زنجیر باز شده. آقای کامران و شاگرد فرهاد و بغل دستیشون سخت غرق صحبت بودند که تا مدتها متوجه نبودند صدای چلق چلق قطع شده. منهم یخورده ترس ورم داشته بود, چون میدیدم اتوبوس بدون زنجیر داره گردنه رو پایین میره به سمت منجیل, اما روم نمی شده بهشون بگم. انوقت می گفتن چه فضول یا تو رو چه به این کارها یا حرفمو جدی نمی گرفتن. بعد از مدتی که به نظرم خیلی طولانی گذشت بین صحبتشون سکوت شد. یهو راننده کامران به شاگرد فرهاد گفت "یه نگاه به زنجیر بنداز" و به آهستگی کنار کشید تا شاگرد پیاده بشه. شاگرد فرهاد رفت و اومد و همینطور که در رو باز می کرد با خنده بسیار خونسردانه ای گفت "زنجیر نیست"! راننده کامران هم بدنبالش خندید و گفت "رفت!" " آره رفت" . یعد دوتایی شون با هم قهقه ای سر دادند. راننده کامران گفت "بیا بالا حالا یه کاریش می کنیم". و اینجور بود که بدون زنچیر گردنه قزوین-منجیل رو روی برف 75 سانتی متری رفتیم.

تا رسیدیم به رشت دیگه دل تو دل هیشکی نبود. 

---------------------------------------------

پ. ن. 1-کاما رو پیدا نکردم رو کیبوردم. .


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۱ساعت 1:49  توسط لاله اشک | 
 


برچسب‌ها: روزمره
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۱/۱۱/۱۴ساعت 21:30  توسط لاله اشک | 
 

بعلت تعمیرات ذهنی  این وبلاگ مدتی آپ نخواهد شد.


برچسب‌ها: روزمره
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۰۴ساعت 9:38  توسط لاله اشک | 

از امروز دنیا دو روزه.

پس زیاد غم به دل ندید.

در این شب یلدا

اناری را میکنم دانه

به دل می گویم

ای کاش که مردم

دانه های دلشان پیدا بود

"سهراب"

 

یلدایتان مبارک

-----------------------------

پ.ن. خوب شد نمردیم و آخرالزمان رو هم دیدیم!


برچسب‌ها: مراسم
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۹ساعت 23:36  توسط لاله اشک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
همه چی از همه جا

نوشته های پیشین
2024/7/22 - 2024/8/21
2017/10/23 - 2017/11/21
2015/10/23 - 2015/11/21
2015/6/22 - 2015/7/22
2015/4/21 - 2015/5/21
2015/2/20 - 2015/3/20
2015/1/21 - 2015/2/19
2014/11/22 - 2014/12/21
2014/7/23 - 2014/8/22
2014/2/20 - 2014/3/20
2014/1/21 - 2014/2/19
2013/1/20 - 2013/2/18
2012/12/21 - 2013/1/19
2012/11/21 - 2012/12/20
2012/10/22 - 2012/11/20
2012/9/22 - 2012/10/21
2012/8/22 - 2012/9/21
2012/7/22 - 2012/8/21
2012/6/21 - 2012/7/21
2012/5/21 - 2012/6/20
2012/4/20 - 2012/5/20
2012/3/20 - 2012/4/19
2012/2/20 - 2012/3/19
2012/1/21 - 2012/2/19
2011/12/22 - 2012/1/20
2011/11/22 - 2011/12/21
2011/10/23 - 2011/11/21
2011/9/23 - 2011/10/22
2011/8/23 - 2011/9/22
2011/7/23 - 2011/8/22
2011/6/22 - 2011/7/22
2011/5/22 - 2011/6/21
2011/4/21 - 2011/5/21
2011/3/21 - 2011/4/20
2011/2/20 - 2011/3/20
2011/1/21 - 2011/2/19
آرشيو
برچسب‌ها
اطلاعاتی درباره خوانسار (32)
جامعه (25)
یادداشت ها (19)
روزمره (13)
مراسم (13)
سفر و طبیعت (12)
خاطرات (6)
تحصیل (5)
ادبیات (4)
محیط زیست (3)
مقاله (3)
زبان (1)
سفر (1)
خوانسار (1)
تاریخ (1)
شعر (1)
پیوندها
مسعود
روسری آبی
مثل خورشید باش
سودابه
لیلا قریب دختر باران
مهدی شوشتری
زهره
عکاسباشی
خطم خالی
موسسه سحر فیلم
معرفی شهر خوانسار
موسیقی خوانسار
بهار مهربون
یادداشتهای شخصی خسرو دهاقین
آتلیه عکاسی من
جوانه
مهرناز جان
هیدرولوژی خوانسار
جهانگرد
گلبرگ خوانسار
تو کا یا کا؟!(همشهری هایتان را اینجا پیدا کنید)
پارادوکس های یک ذهن سه در چهار
من ی سر راهی ام
وبلاگ رسمی استاد محمودی خوانسار
مرغ شباهنگ
دل تنگ
پرخچه
النگات
خوانسار هم نسل های من
نقدنامه
خوانسارخاطرات خوب خوش خانه وخاندان پدریم
علی کوچولو   
خرس نامه
عکاسی از گرگان گلستان
یک خوانساری
ص.ن.د.و.ق.چ.ه- خوش دل
مرکز شهر (معرفی شهر دزفول)
نگاهی تازه (خسرو دهاقین)
مرغول بزرگ
هیئت تیر اندازی با کمان خوانسار  
خوانساری Edit man یادداشتهای یک
گذري در طبيعت وصنعت-ايران آتي
عکسهای زیبا از طبیعت خوانسار
ناخدا (پرواز در قفس)
پسران کوچه ستاره
اسطوره فرهنگ
جناب خان
شکوفه
حسینی
راز نهان
«پرنده می داند»
باغشهر من
انجمن خوشنویسان خوانسار  
نقد نامه
دنیای زیبای ماهان
ناصرالدین شاه قاجار  
نوای یار
وشـــــــــــکو
معلم خوانساری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM