![]() |
![]() |
|
|
معمولا بعد از کلاس که همه شاگردها رفته اند، من بازم یخورده تو کلاس میمونم و کارهامو میکنم و چون چراقهای کلاس سنسوری هستند هر چند دفعه که خاموش میشند ( بخاطر اینکه من آروم نشستم و هی جم نمیخورم)، باید تا وسط کلاس برم و برگردم تا سنسور منو ببینه و چراغها رو روشن کنه. به واضح می بینم که رفتن به روشنایی حرکت می خواد. بشینم در جا بزنم که روشنایی بیاد سراغ من؟ عمرا! اما خودمونیم اگه یکی منو ببینه که هر ۱۰ دقیقه میره وسط کلاس و دوباره بر می گرده پشت میزش، میگه این چقده شکاکه نمیدونه بره خونه یا بمونه. این میشه قضاوت در مورد من که هدفی دیگه دارم نه اونی که دیگران فکر می کنند. همین الان که داشتم می نوشتم دوباره خاموش شد.... قدمی دیگر بسوی روشنایی.... راهی نیست اما همت میخواهد.... برچسبها: یادداشت ها |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۲۲ساعت 0:14 توسط لاله اشک |
|
|
پیدا کردن یه فرصت برای نوشتن در این چند ماه برای من مثل بردن بلیط بخت آزمایی بود که هی خریدم و نبردم اما یه پیرمرده که آفتابش لب بومه میلیونها دلار برد.... حالا نبردن به جا خودش، وقت رو بگو که تو بلیط بخت آزمایی هم جایی نداشت...
پ.ن.۱- سلام به اون عزیزانی که مرتب به وبلاگم سر زدند و صبوری کردند که من چیزی ننوشتم (البته اگه قابل بدونند) بزودی خواهم نوشت. و همینطور عذر خواهی از عزیزانی که پست ها نوشتند و من هنوز فرصت نکرده ام به وبلاگشان سر بزنم یا اگر سر زده ام کامنتی نگذاشته ام. برچسبها: یادداشت ها |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۱۹ساعت 10:30 توسط لاله اشک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همه چی از همه جا
|
| برچسبها |
|
اطلاعاتی درباره خوانسار (32) جامعه (25) یادداشت ها (19) روزمره (13) مراسم (13) سفر و طبیعت (12) خاطرات (6) تحصیل (5) ادبیات (4) محیط زیست (3) مقاله (3) زبان (1) سفر (1) خوانسار (1) تاریخ (1) شعر (1) |
|
RSS
|