![]() |
![]() |
|
|
از امروز دنیا دو روزه. پس زیاد غم به دل ندید. در این شب یلدا اناری را میکنم دانه به دل می گویم ای کاش که مردم دانه های دلشان پیدا بود "سهراب"
یلدایتان مبارک ----------------------------- پ.ن. خوب شد نمردیم و آخرالزمان رو هم دیدیم! برچسبها: مراسم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۹ساعت 23:36 توسط لاله اشک |
|
فکر کنید مثلا امروز پاشدین از خواب، به خیال خودتون که دو ساعت دیگه باید سر کار باشین و شما آهنگ بذارین گوش بدین، یه سری به وبلاگها بزنید. بعد یهو بفهمید الان ساعت امتحانه و از ساعت امتحان شاگرداتون ۱۳ دقیقه گذشته. چه حالی بهتون دست میده؟ توی این کلاج چهارتا کلاس دارم روزی دوتا، هر کدوم دو روز درهفته. امتحان پایان ترمشون بر اساس برنامه کالج هستش که کلاسها برای درسهای دیگه الکی اشغال نشه. منهم برنامه امتحان شاگردام رو بر اساس این تنظیم کردم که میشد روزی یه امتحان. یکی شون ۹:۵۰-۸:۰۰ بود و سه تاشون ۱۱:۵۰-۱۰:۰۰ تو چها روز. حالا من امروز خوب گرفتم خوابیدم به فکر اینکه امتحان امروزیه ساعت ۱۰ صبحه. یه چیز مثبت اینه که من امتحانها رو آنلاین می گیرم. بنابراین شاگردام لازم نیست حتما بیاند کلاس. می تونند خونه بمونند یا برند تو کتابخونه یا مرکز کامپیوتر کالج و امتحان بدهند. اما من بهشون گفتم که سر کلاس هستم اگه کاری داشتند بیاند اونجا. تازه من امتحان رو هم روی ساعت ۸ صبح هم تنظیم نکرده بود. اصلا فکر کردم یه کلاس دیگه امتحان داره. نه این یکی کلاسم. خلاصه جونم بتون بگه که اومدم که برنامه رو مطمئن شم، دیدم که ای بابا اون کلاسه که من فکر می کردم امروز امتحان دارند، اصلا فردا دارند. پس کدوم یکی امروز دارند؟ (تا حالا نمی دونم که دیر شده. نصف لباسام رو هم پوشیدم که برم که سر ساعت ۱۰ توی کالج باشم) بعد شروع کردم هول هولی برنامه ها رو دیدن. یهو دیدم ای بابا کلاس سومیم الان باید در حال امتحان دادن باشند و من حتی امتحان رو هم براشون پست هم نکردم. ایملیم رو نگاه کردم! بگو چنتا؟ ۳۸ تا!! همشون : ما امتحان رو پیدا نمی کنیم." یه سری از ایملیها هم سند آل بود که به هم خبر داده بودن و خوشحال که "پس بنابراین A می گیریم چون هم توی برنامه هست که ساعت هشته و هم خود استاد گفته". منهم یه آگهی دادم به همه .TECHNICAL PROBLEM GIVE ME A MOMENT چاره ای دیگه جز دروغ به بزرگی نبود. وگرنه یه سری پنیک می کردند (بجز اونها که خوشحال شده بودند). خودم که کرده بودم. حالا این وسط دارم امتحان رو پست می کنم این موسیقی هم که از قبل داشت روی کامپیوترم می خوند داشت به مغزم آرشه می کشید. اول آهنگ رو بستم. یه نفس عمیق کشیدم. و بعد امتحان رو پست کردم و به شاگردام یه اننانسمنت Announcement (آگهی) دادم که امتحان پست شد. بعدش هم یه ایمیل عذر خواهی زدم و تشکر کردم که منتظر شدند. اما خوب خونه ام و دارم چک می کنم که وسط کار امتحانشون قطع نشه تا ساعت ۱۱ صبح و درحالی که شاگردام دارند امتحان میدند این پست رو نوشتم. برچسبها: روزمره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۸ساعت 20:32 توسط لاله اشک |
|
|
در ایران بچه های مدرسه ای یا بر اثر آتش سوزی بخاری های دله پیت چهارصد ساله می میرند یا بر اثر تصادف اتوبوس تور مسافرتی و زیارتی و اینجا بر اثر تیر اندازی به بچه های بی نوا و بی گناه!
شیطان به هر نوع جان بی گناهان را هدف قرار می ده در حالی گناهکاران سر و مر گنده زنده اند و به اهداف پلید خود می رسند!! خیلی غم انگیز. هنوز از سوز زخمهای سوخته کودکان پیرانشهر می سوختم که زخمه ای دیگر آمد. فرقی نمی کند ایرانی یا خارجی. کودک کودک است و بی گناه.
ساعاتی پیش: معلمان در حال هدایت بچه های مدرسه به پناهگاه، بعد از تیراندازی یه پسر ۲۰ ساله ، در مدرسه ای در کنیتیکت که ۲۶ کشته بجا گذاشت. از این ۲۶ کشته ۲۰ تای آن، کودکان مدرسه ابتدایی بودند.
یعد از تیراندازی، مدرسه بصورت پادگان نظامی درآمده است. برچسبها: جامعه |
|
+ نوشته شده در
جمعه ۱۳۹۱/۰۹/۲۴ساعت 23:9 توسط لاله اشک |
|
|
دلتون نمی سوزه که یه پست تقریبا بلند نوشته باشید بعد همه اش اشتباهی با بستن صفحه پاک بشه. حالا کی میاد دوباره اونها رو بنویسه. تازه دیگه اون نوشته نمی شده. آخه من بندرت نوشته ام رو از قبل می نویسم. برچسبها: روزمره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۰ساعت 8:11 توسط لاله اشک |
|
هفته قبل همینطور که وسط درس دادنم بود، یکی از دانشجوهام سرشو انداخته بود پایین و وارد کلاس می شد. همونطور که به سمت صندلیش می رفت صدای موزیکی که با هدفون گوش میداد رو می شنیدی. تازه داشت باهاش هم می خوند. صداش زدم هی ادی Eddie جواب نداد. دوباره اسمشو صدا زدم. می دونستم نمی شنوه آنقده که صدای موزیک بلند بود. انگار نه انگار وارد کلاس شده و تازه درس معلمش رو هم قطع کرده. حالا یا وانمود می کرد یا موادی چیزی زده بود که اصلا نمی دونست کجاست. صبر کردم تا برسه سر میزش. همه بچه ها هری می خندیدند. وقتی عصبانیت منو دیدند ساکت شدند. البته من دفعه اولم بود اینجوری عصبانی می شدم. وقتی اومد بشینه چشش خورد به من. دید که دارم یه چیزی می گم، تازه گوشی رو برداشت و موسیقی رو قطع کرد. بهش گفتم این چه وضعیه. اینجا کلاسه. همینجوری با آهنگ وارد می شی تازه باهاش هم بلند بلند می خونی. میگه نمی دونستم وارد کلاس شدم. ببخشید. گفتم نمی دونستی؟ چطور نمی دونستی؟ برو بیرون از کلاس تازه گزارش ات رو هم به رئیس دانشکده میدم. یعنی اشتباهش اصلا بخشودنی نبود. بساطشو جمع کرد و رفت. منهم فرم تخلف رو پر کردم و فرستادم. تا ایمیل کردم دیدم که ایمیلی ازش اومد که عذر خواهی کرده بود. اینهم متن ایملیش: good morning, I am sending this message of apology with regards to what happened in the class today. i know you feel disrespected and i want you to know that i am really sorry. i did not know i was singing out loud when i walked in. I was having a bad morning and music is the way i break away and as a result i was carried away with the music and my ear phone was loud. i should not have brought that to class and as a result i felt bad. This is not to justify my actions because i know they have consequencies. i felt bad not because you said you are going to report me to the dean but because i let myself down by disrespecting someone working hard to impact knowledge into my life. once again i apologize. if am going to be dropped out of the class, can i get a W atleast for all my efforts during this period i was in the class. خلاصه اش اینه که می گه: نمی دونستم دارم اونقده بلند می خونم و اونروز یه مشکلی پیش اومد که ناراحت بودم و موسیقی تنها راه آروم کردنه منه و خیلی احسای بدی دارم از کاری که کردم و به شما بی احترامی کردم و می خوام کلاسو خذف کنم و از این حرفها. خلاصه الآن دو جلسه است که وارد کلاس نمی شده تا تکلیفش با رئیس دانشکده معلوم بشه. شما بودین چیکار می کردین؟ البته اینهم بگم که قبلا هم چند بار کامنت های غیر معقول جلوی همه بچه های کلاس داده بود و رئیس دانشکده ام رو هم قبلا در جریان همه کامنت هاش گذاشته بودم. برچسبها: جامعه, روزمره |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۴ساعت 9:47 توسط لاله اشک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همه چی از همه جا
|
| برچسبها |
|
اطلاعاتی درباره خوانسار (32) جامعه (25) یادداشت ها (19) روزمره (13) مراسم (13) سفر و طبیعت (12) خاطرات (6) تحصیل (5) ادبیات (4) محیط زیست (3) مقاله (3) زبان (1) سفر (1) خوانسار (1) تاریخ (1) شعر (1) |
|
RSS
|