![]() |
![]() |
|
|
از توی حیاط که می خوای بیای توی بازار باید از یه دالونی رد می شدی. این دالونی دیوار دوتا مغازه بود , و روش هم بخشی از خونمون بود. سمت چپی مال پدرم بود که یه کفاش توش نشسته بود به اسم سرهنگ. اونموقع ها ما توی حیاطمون خیار و گوجه می کاشتیم. ظهر به ظهر سرهنگ خودش از در حیاط که هیچ وقت در طول روز بسته نمی شد میومد تو حیاط یه دو تا خیار و گوجه می چید و زیر شیر حیاط می شست و می برد تو مغازه اش که با نهارش بخوره. دیگه ما هم تو دنیای بچگی مون به این آقای سرهنگ که کفشهامونو مجانی درست می کرد عادت کرده بودیم و چون فامیلش سرهنگ بود خیلی بهش احترام می ذاشتیم.
سمت راست دالونی هم همونطور که می رفتی داخل بازار , مغازه آقای فرخی بود که یادم نمیاد چی می فروخت اما توی ذهنم هم نیست که مغازه اش خنزر پنزری باشه. فکر کنم فرش بود. این دالونی ما درست وسط بازار بود. بازار از سمت راست می خورد به خیابان کورش و از سمت چپ می رفت تا بازار دوراه. مغازه روبروی دالونمون یه آقایی میوه و سبزی فروشی بود به اسم شکرلله. وقتی راه می رفت می لنگید. خیلی لاغر و ریزمیره ودماغ خیلی باریکی و درازی داشت. اما من ازش می ترسیدم. بخصوص که روز اول مدرسه هم منو خیلی ترسونده بود. مغازه بغلی اش به سمت خیابان شهدا قنادی برادران کیماسی بود که می شد دقیقا روبروی فرخی. طبقه بالای مغازه فرخی و مغازه سمیعی, خونه مون بود. ما به سر و صدای سینی پاک کردن و شلوغی کارگاه قنادی که روبری ما در طبقه دوم قنادی بود کاملا عادت کرده بودیم. انگار زندگی ما با سرو صدای بازار عجین شده بود. هنوز هم اون هیاهو توی گوشمه. یه روز تولد گرفته بودم و دوستام رو دعوت کرده بودم. ما هم توی دنیای بچگی آهنگ گذاشته بودیم و می رقصیدیم. یهو چشمم از پنجره خورد به کارگاه قنادی روبرمون دیدم دو سه تا چهره نیش باز شده تا بناگوش , دارن ما رو نگاه می کنن. اونها شاگردای آقای کیماسی بودن که یه سینمای مجانی پیدا کرده بودن و از یکنواختی محیط کارگاه در اومده بودن. اونقده خجالت کشیدم و در عین حال حرصم گرفته بود که چرا یادم نبود پرده کرکره رو بیام پایین که بقیه تولدم کوفتم شد. مغازه روبروی سمیعی و بغل کیماسی هدایتی بود. ایشون خواربار فروش لاغری بود. حالا که دارم فکر می کنم می بینم همه بازاریهامون چقده لاغر بودن با اینکه کره و پنیر و شیر پرچرب طبیعی می خوردن. مغازه بعد از هدایتی عطاردی بود. مغازه مورد علاقه تموم بچه های همسن و سال من. کلی ازش عروسک های باربی اونزمان خریدم. براشون لباس می دوختم و خیلی دلم می خواست که پاهاشون هم مثل دستهاشون حرکت کنه. این عروسکها دوام زیادی نمی آوردن چون داداش دوقلو هام اونها رو از بین می بردن. دوباره باید پنج تا یک قرونی جمع می کردم تا بتونم دوباره یکی دیگه بخرم. مغازه عطاردی مورد علاقه روستایی های فریدن هم بود. میومدن بساط عروس و داماد رو هم ازش می خریدن. اینجوری بگم مغازه اش از سوزن و دگمه داشت تا دوچرخه و کفش لاستیکی که بهش گالش می گفتن. عصر که مغازه اش رو می بست کنار درش چهار پنج جفت گالش پاره روی هم افتاده بود. روستایی ها همونجا گالش نو که می خریدن می پوشیدن و می رفتن و عطاردی باید کهنه ها رو بیرون می ریخت. ------------------------------------------------ پ.ن.1: از واژه آقا بعلت تکرار زیاد پرهیز کرده ام. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۰ساعت 9:19 توسط لاله اشک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همه چی از همه جا
|
| برچسبها |
|
اطلاعاتی درباره خوانسار (32) جامعه (25) یادداشت ها (19) روزمره (13) مراسم (13) سفر و طبیعت (12) خاطرات (6) تحصیل (5) ادبیات (4) محیط زیست (3) مقاله (3) زبان (1) سفر (1) خوانسار (1) تاریخ (1) شعر (1) |
|
RSS
|