![]() |
![]() |
|
|
روز اول ترم جدید بود. معمولا قبل از شاگرام تو کلاسم. داشتم کامپیوتر رو روشن می کردم و وسایلم رو از توی ساکم در میاوردم. شاگردا یکی یکی وارد می شدند و جایی پیدا می کردند و می نشستند. منم سرم به کار خودم مشغول بود تا پروژکتور را روشن کنم و بذارم گرم بشه و اسلاید خوش آمدید رو براشون بذارم. دیگه بیشتر شاگردا اومده بودند. همونطور که سرم رو به کامپیوتر بود از گوشه سمت چپم احساس کردم یه چیزی غیر از دانش آموز معمولی داره به من نزدیک میشه. سرم رو برگردوندم به اون سمت. دیدم ویلچر هستش و روی ویلچر دختری به اندازه یه دختر ۳ ساله نشسته. اونقد کوچیک بود که زیر پاش رو با تشک بلند کرده بود. تموم دستش به اندازه مچ تا نوک انگشت دست من بود. ویلچرش تمام اتوماتیک و فقط با فشار چندتا تکمه اینطرف و اونطرف میرفت. در حیرت شدم که چه انگیزه ای باید داشته باشه که با این شرایطش هنوز دنبال درسه. وقتی به دانش آموزان گفتم که خودشون رو معرفی کنند ، بگند برا چی تو این کلاس هستند و رشته اشون چیه ، این دختر ریزه میزه گفت میخواد مددکار اجتماعی بشه. من مطمئنم اگه بشه یکی از مددکارهای موفق میشه چون خودش الگویی هستش برای اونها که از نظر جسمی سالمند اما از نظر روحی مشکل دارند. ته دلم به او آفرین گفتم و ستودمش. نتیجه: امروزم به خوبی گذشت. همه اون چیزهایی که فکر منو به قیلی ویلی مشغول می کردند از ذهنم پریدند. به خودم اومدم. دیگه نگاهم تو آینه بخودم متفاوته. منبع عکس: http://little-people.blogspot.com/ برچسبها: یادداشت ها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۲۹ساعت 11:16 توسط لاله اشک |
|
|
امسال بارون با همه قهر کرده. اینجا اول پائیز بارونی اومد که انگاری اقیانوس از آسمون می ریخت زمین. اما بعدش خشک! همش نیگاه می کنم ببینم علفهای تپه های اطراف کی در میاند که شروع کنم به کوه نوردی (همون پیاده روی چون مثل کوه اصلا نیستند). ارتفاعی یه کمی بلند تر از تپه های چقا در خوانسار دارند و تفاوت اصلی شون در پوشش سبز عفهای زبره است که ارتفاعی تا نزدیک یک متر پیدا می کنند. وقتی لای علفها داری راه میری یهو یه مار خوش خط و خال از جلوت رد میشه. اونوقته که یهو ترس تموم وجودتو میگیره و در میری اما آدمیم دیگه و کنجکاو یه چند قدم انورتر وامی ایستیم و تماشایش می کنیم. یه مار نارنجی هستش که اسمش مار ذرته corn snake. بی آزاره. اما مارهای سمی هم زیادند. من تا حالا چندتاشونو دیدم. آره داشتم می گفتم اون علفهای بلند مثل پوششی تموم تپه ها رو می پوشونه و اگه راههای مخصوص پیاده روی نباشه پیاده روی رو مشکل می کنه. این راهها trail تقریبا تپه ها را دور می زنند و هیچوقت گم نمی شی. بالاخره از یه خروجی به سمت یه محله مسکونی سر درد میاری. یه بار من از یکی از فرعی هاش رفتم که دفعه قبلش با همسرم ازش اومده بودیم پائین. ایندفعه من جهت سربالایی را گرفتم. تنها بودم. نزدیکهای ظهر اوایل ماه مه بود علفها دیگه زرد شده بودند اما همچنان بلند. خیلی ساکت بود . با اینکه کلاه داشتم اما داغی آفتاب رو تو مغز سرم حس می کردم. هی لای علفهای بلند رو نیگاه می کردم. وهم برم داشته بود. من معمولا آدم نترسی هستم اما اون روز ترسیدم. گفتم نکنه شیر کوهی لای این علفها خوابیده و گرسنه به من حمله کنه. شیر کوهی این منطقه معروفه. همه جا توی تریل ها trail (جاده های خاکی) تابلو زده اند که مواظب باشیم و اگر آنرا دیدیم فرار نکنیم بایستیم و دستهایمان را از دو طرف باز کنیم و فریاد بکشیم. درواقع با این کار شیر را بترسانیم. هرچی فکر کردم آخه من چه جوری شیر رو بترسونم. یادم افتاد به مصاحبه یه اتومبیلران معروف که اسمش یادم نیست ازش پرسیدن چطوری صحنه های تصادف را با این مهارت رد می کنی می گفت من روی صحنه ها قبل از اینکه توی ماشین بشینم فکر می کنم زمینه فکری عکس العمل را سریع می کنه. بنابر این منهم شروع کردم به فکر کردن که اگه اینجور موقعیت پیش اومد چیکار کنم. از طرف دیگه مبایلمو آماده تو دستم نیگه داشته بودم که به محض اینکه چیزی دیدم زنگ بزنم ۹۱۱ تا حد اقل بدونن چه بلایی سر اومده. آره حتی تا اونجاش رو هم فکر کردم. حالا یکی میگه مگه مجبور بودی. خوب آدمم دیگه وقتی شروع کردم به بالا اومدن از این تریل به این چیزهاش فکر نکرده بودم. حسابی عرق می ریختم که رسیدم بالای تپه دیگه علفها خیلی کوتاهتر شده بودن و اطمینان من بیشتر تا جایی که دیگه به احساس چند لحظه قبل خودم می خندیدم. اما هیچوقت اون وهم و تصور دیدن شیر کوهی از خاطرم نرفت.
برچسبها: سفر و طبیعت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۲۱ساعت 20:42 توسط لاله اشک |
|
|
این اندرز و نصیحت نیست اما صحبتی با دوستی ، من را به این فکر انداخت چرا ما همه اش می گوئیم که می خواهیم افراد دیگر را اصلاح کنیم. شاید این خود ما هستیم که نیاز به اصلاح داریم. چرا باید همه بر وفق مراد ما باشند؟ چرا افراد را آنگونه که هستند نمی خواهیم؟ من فکر می کنم که چیزی که در درون افراد است و ما را تحریک و باعث واکنشمان می شود، آن چیز در درون خود ماست. این همان است که ما می خواهیم اصلاح کنیم . کار را آسان تر می کنیم اگر اول از خودمان آغاز کنیم. برچسبها: یادداشت ها |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ۱۳۹۰/۱۰/۱۳ساعت 10:57 توسط لاله اشک |
|
|
حالا که وبلاگ چل چو میگه که همه وبلاگها دم از نومیدی می زنند پس بزار منهم یه چیزی بگم که نومیدی نداشته باشه.
گفتم که خواهر زاده ام اومده اینجا. اون نیویورکه و اونجا مثل اینجا ایرانی زیاد نیست. از وقتی از ایران اومده بقول خودش فقط ۳-۴ تا ایرانی دیده. حالا یه چند جا رو بردیم نشونش دادیم اما یه روز که رفتیم سوپر ایرانی وقتی پاشو گذاشت داخل مغازه ( البته جونم بگه که این مغازهه خیلی کوچیکه و سرش هم شلوغ نیست اما بخاطر اینکه به ما نزدیکه ما بیشتر میریم اینجا) گفت وای خدای من این جاذبه توریسته نه جای دیگه. حال کردم ایرانی دیدم ، وای چقده باحاله تو آمریکا تو مغازه ، ایرانی حرف زد و وقتی اومدیم خونه به همسرم گفت این مغازه ایرانیه از همه بهتر بود واقعا واسه من جاذبه توریستی داشت. بعدش منکه دیدم اینقده خوشحالی کرد یه روز بعدش بردم معروفترین سوپر مارکت ایرانی در منطقه خلیج کالیفرنیا به اسم رز مارکت. این سوپر از شیر مرغ تا جون آدمیزاد داره غذا هم می پزه کباب و جوجه کباب و انواع خورشت ها. اونجا که دیگه بچه ضعف کرده بود از خنده چون وقتی کسی سفارش کباب میده یه نفر با لهجه غلیظ ایرانی پشت بلند گو اعلام می کنه "دو سیخ کوبیده دو یه سیخ جوجه پیاز هم بغلش!!! " البته به انگلیسی اما کوبیده و کبابش رو فارسی میگه. برا منهم که تازه اومده بودم کالیفرنیا خیلی جالب بود. خلاصه اونروز کلی کیف کرد. روش هم یه بستی زعفرانی زدیم. جاتون خالی! ---------------------------------------------------- پ.ن.۱- پس نگفتین قالب نو مبارک برچسبها: سفر و طبیعت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۰۸ساعت 20:13 توسط لاله اشک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همه چی از همه جا
|
| برچسبها |
|
اطلاعاتی درباره خوانسار (32) جامعه (25) یادداشت ها (19) روزمره (13) مراسم (13) سفر و طبیعت (12) خاطرات (6) تحصیل (5) ادبیات (4) محیط زیست (3) مقاله (3) زبان (1) سفر (1) خوانسار (1) تاریخ (1) شعر (1) |
|
RSS
|