![]() |
![]() |
|
|
امسال بارون با همه قهر کرده. اینجا اول پائیز بارونی اومد که انگاری اقیانوس از آسمون می ریخت زمین. اما بعدش خشک! همش نیگاه می کنم ببینم علفهای تپه های اطراف کی در میاند که شروع کنم به کوه نوردی (همون پیاده روی چون مثل کوه اصلا نیستند). ارتفاعی یه کمی بلند تر از تپه های چقا در خوانسار دارند و تفاوت اصلی شون در پوشش سبز عفهای زبره است که ارتفاعی تا نزدیک یک متر پیدا می کنند. وقتی لای علفها داری راه میری یهو یه مار خوش خط و خال از جلوت رد میشه. اونوقته که یهو ترس تموم وجودتو میگیره و در میری اما آدمیم دیگه و کنجکاو یه چند قدم انورتر وامی ایستیم و تماشایش می کنیم. یه مار نارنجی هستش که اسمش مار ذرته corn snake. بی آزاره. اما مارهای سمی هم زیادند. من تا حالا چندتاشونو دیدم. آره داشتم می گفتم اون علفهای بلند مثل پوششی تموم تپه ها رو می پوشونه و اگه راههای مخصوص پیاده روی نباشه پیاده روی رو مشکل می کنه. این راهها trail تقریبا تپه ها را دور می زنند و هیچوقت گم نمی شی. بالاخره از یه خروجی به سمت یه محله مسکونی سر درد میاری. یه بار من از یکی از فرعی هاش رفتم که دفعه قبلش با همسرم ازش اومده بودیم پائین. ایندفعه من جهت سربالایی را گرفتم. تنها بودم. نزدیکهای ظهر اوایل ماه مه بود علفها دیگه زرد شده بودند اما همچنان بلند. خیلی ساکت بود . با اینکه کلاه داشتم اما داغی آفتاب رو تو مغز سرم حس می کردم. هی لای علفهای بلند رو نیگاه می کردم. وهم برم داشته بود. من معمولا آدم نترسی هستم اما اون روز ترسیدم. گفتم نکنه شیر کوهی لای این علفها خوابیده و گرسنه به من حمله کنه. شیر کوهی این منطقه معروفه. همه جا توی تریل ها trail (جاده های خاکی) تابلو زده اند که مواظب باشیم و اگر آنرا دیدیم فرار نکنیم بایستیم و دستهایمان را از دو طرف باز کنیم و فریاد بکشیم. درواقع با این کار شیر را بترسانیم. هرچی فکر کردم آخه من چه جوری شیر رو بترسونم. یادم افتاد به مصاحبه یه اتومبیلران معروف که اسمش یادم نیست ازش پرسیدن چطوری صحنه های تصادف را با این مهارت رد می کنی می گفت من روی صحنه ها قبل از اینکه توی ماشین بشینم فکر می کنم زمینه فکری عکس العمل را سریع می کنه. بنابر این منهم شروع کردم به فکر کردن که اگه اینجور موقعیت پیش اومد چیکار کنم. از طرف دیگه مبایلمو آماده تو دستم نیگه داشته بودم که به محض اینکه چیزی دیدم زنگ بزنم ۹۱۱ تا حد اقل بدونن چه بلایی سر اومده. آره حتی تا اونجاش رو هم فکر کردم. حالا یکی میگه مگه مجبور بودی. خوب آدمم دیگه وقتی شروع کردم به بالا اومدن از این تریل به این چیزهاش فکر نکرده بودم. حسابی عرق می ریختم که رسیدم بالای تپه دیگه علفها خیلی کوتاهتر شده بودن و اطمینان من بیشتر تا جایی که دیگه به احساس چند لحظه قبل خودم می خندیدم. اما هیچوقت اون وهم و تصور دیدن شیر کوهی از خاطرم نرفت.
برچسبها: سفر و طبیعت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۲۱ساعت 20:42 توسط لاله اشک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همه چی از همه جا
|
|
RSS
|