امروز یه نفر در آمریکا به جرم قتلی که سالها قبل کرده بود (۱۹۸۹) اعدام شد. بیشتر خبرگزاریها امروز گزارش های مفصلی از لحظه لحظه قبل از اعدام این مجرم را گزارش می کردند. بخاطر اینکه در آمریکا حکم اعدام حتی یک قاتل خیلی نادر است این مسئله بسیار جنجال برانگیز بوده است. تاکنون ۳ بار حکم اعدامش به تعویق افتاده بود تا اینکه با آخرین حکم دادگاه عالی ایالت جورجیا حکم اعدام با تزریق دارو اجرا شد. مسئله مهم اینکه مردم زیادی به اعتراض به اعدام این قاتل در خیابان تحسن کرده بودند و چیزی که منو واداشت این را بنویسم که امروز جایی خوندم که در حکم اعدام یک پسر در ایران جمعیت زیادی به "تماشا" رفته بود....و دیگه اینکه در جایی حکم اعدام قاتلی بعد از ۲۲ سال اجرا میشه و در جایی دیگر آدمها مثل "علف خرس" اعدام می شوند....


برچسب‌ها: جامعه
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۳۱ساعت 7:53  توسط لاله اشک | 
فعلا در دو تا کالج درس میدهم. یکی دیابلو ولی کالج  و یکی هم شبو کالج. دانشجویانش خیلی با هم فرق دارند. چهار تا کلاس دارم و حدود ۲۰۰ تا دانشجو. توی کلاسم از دانش آموز دبیرستانی هست تا  مرد ۶۰ ساله هست. دبیرستانیهام یکی دوتا بیشتر نیستند. اینها از بقیه بچه های دبیرستان زرنگتر هستند و یکسری واحد پیش نیاز در کالج می گیرند که تا وقتی دیپلمشون رو گرفتند یخورده جلوتر باشند. توی کالج شبو ( شبو اسم یه  قبیله سرخپوستی هستش) بیشتر دانشجوهام سیاه، مکزیکی، هندی، افغانی، و یکسری هم آمریکایی هستند. البته اینها که گفتم بیشترشون اینجا بدنیا اومدن یعنی آمریکایی محسوب میشوند اما قیافه ها و فرهنگشون مال همونجایی هستش که خانواده هاشون هستند. از نظر فرهنگی هم خیلی متفاوتند. در واقع ۷۲ ملت. تو هر کلاسم یکی دوتا شاگرد میانسال دارم. یکیش یه خانوم سیاهه که دو سال پیش شاگرد یکی دیگه از درسهام بود. خیلی سوال میکنه و خیلی هم فعاله. یکی دیگه اش هم یه آقای خیلی مسنه. کلا شاگردهای مسنم بیشتر اهل درس هستند تا تازه دیپلم گرفته ها. جوون ترها بیشترشون آی پاد تو گوششونه و وقتی میان کلاس دارند آهنگ گوش میدند.  زندگی بچه آمریکایی یعنی آهنگ گوش دادن وگرنه  کار به کار هیچی ندارند. اما دانشجوهای کالج دیابلو ولی ( دیابلو اسم یک کوه هست) بیشتر آمریکایی و خیلی مودب هستند. کلا بچه های آرومی هستند. اما بازم کلاس صبح با کلاس شبم بچه هاش فرق می کنند. کلاس شب بچه هاش بیشتر فعالند و بیشتر سوال می کنند. وقتی کلاس فعال باشه  آدم نمی فهمه زمان چه جوری می گذره. تو کلاس شب دو تا از دخترا ایرانی هستند البته هردوتاشون اینجا بدنیا اومدن. یکیشون مادرش هم آمریکایی اما قیافه اش و اسمش ایرانیه. خیلی دختر خوب ساده ای و اگه خودش نمی گفت اصلا فکر نمی کردم ایرانی باشه. کلا دخترا اینجا زیاد آرایش نمی کنند. اون ایرانی هایی که بزرگ بودند و اومدن اینجا بیشتر آرایش می کنند.  

دوتا شاگرد روس هم دارم که درسشون خیلی خوبه. یه شاگرد هم دارم که  از نظر نمی دونم یه چیزی مشکلی داره چون تحت نظر واحد معلولین هستش اما درسش خوبه و همه چیز رو خیلی  خوب می فهمه و خیلی هم دقیقه.   روز اول اومد بهم گفت میشه به بچه های کلاس بگی یکی برای من نت برداره. تا اومدم بگم، خودش بلند شد و با اعتماد به نفس کامل شروع کرد به توضیح دادن در ادامه اش من گفتم کسی افتخاری این کارو میکنه که یخورده که گذشت یه دختره پشت سرش دستش رو بلند کرد. منم بهش گفتم که بخاطر کمکش یه نمره اضافه می گیره. کلا وظیفه واحد معلولین اینه که خدمات در اختیار معلولین قرار بده. از ممتحن گرفته تا دبیر خصوصی. خیلی دلم میخواست که ما هم کمی از این خدمات را برای معلولینمون داشتیم.

به امید ایرانی آباد .....

 


برچسب‌ها: یادداشت ها
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۰/۰۶/۲۵ساعت 8:59  توسط لاله اشک | 
 
به نقل از سعید بیابانکی شاعر و نویسنده:
 
هفته ی پیش اصفهان بودم ...33 پل مثل پیرمردی سالخورده خم شده بود روی زاینده رود ...... زاینده رود که خشک بود و غم انگیز ... همه جا شایع شده بود 33 پل ترک بردااشته ... این غزل همان شب متولد شد :

شکست آینه و شمعدان ترک برداشت
خبر چه بود که نصف جهان ترک برداشت

خبر رسید به تالار کاخ هشت بهشت
غرور آینه ها ناگهان ترک برداشت

خبر شبانه به بازار قیصریه رسید
شکوه و هیبت نقش جهان ترک برداشت

خبررسید هراسان به گوش مسجد شاه
صلات ظهر صدای اذان ترک برداشت

خبر چه بود که بغض غلیظ قلیان ها
شکست و خنده ی شاه جوان ترک برداشت

خبر دروغ نبود و درست بود و درشت
چنان که آینه ی آسمان ترک برداشت :

سی و سه پل وسط خاک ها و آجرها
به یاد تشنگی اصفهان ترک برداشت ....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن.۱- این شعر زیبا مرا همچون لرزه ای  تکان داد و ترک انداخت......
 

برچسب‌ها: ادبیات
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۲۰ساعت 2:33  توسط لاله اشک | 
 

به مناسبت نزدیک شدن به اول مهر یاد خاطره اولین روز مدرسه ام افتادم.

بچه گی هام خیلی خجالتی بودم و خیلی هم غریبی می کردم. روز اول که مامان میخواست منو بفرسته مدرسه، نمی خواستم برم. آخه باید خودم میرفتم به چندین علت: یکی اینکه مدرسه خیلی نزدیک بود (شاهدخت سابق که شده بنت الهدی اولها ابتدایی بود) دوم اینکه چون مامان دوتا کوچولو (دوقلوها) خونه داشت نمی تونست باهام بیاد، سوم اینکه خواهرا و برادرم هم چون راهشون دورتربود( تو خوانسار میگن دیرتر) زودتر رفته بودند مدرسه. پس بنابرین علی مونده بود و حوضش که باید خودم میرفتم. خلاصه هی از مامان منو راهی کردن و هی از من گریه کردن  که نمی خواهم برم. مامان وقتی دید اینجوریه دست منو گرفت و برد دم در و گفت میری مدرسه وگرنه دیگه مدرسه بی مدرسه و در رو پشت سر من بست. من یهو احساس تنهایی عجیبی کردم و شروع کردم به گریه و زدن به در که درو واکن. از اونطرف چون خونه ما توی بازار بود فکر می کنم صدای گریه های من تا ته بازار می رفت، اما فقط یه نفر واکنش نشون داد. نه اون فرشته نجات نبود اونموقع عزرائیل به نظر اومد. دیدم شکرالله ( میوه فروش روبرو خونمون که خدا بیامرز قیافه اش برا من اونروز وحشتناکتر شده بود) یهو یه دسته طناب رو که برا فروش آویزون کرده بود جلو در مغازه اش، از روی میخ ورداشت و در حال فحش دادن به طرف من اومد. دیگه داشتم از ترس می مردم. فکر کردم میخواد با اون طنابها منو بکشه ... هر قدم که به طرفم میومد (خوبه سکته نکردم) مرگ خودمو بیشتر می دیدم. از اون طرف من دیگه هر چی زور داشتن تو صدام که مامان شکرالله میخواد منو بکشه ترو خدا در رو باز کن. دیگه شکرالله (بازم خدا بیامرز) به یه قدمی من رسیده بود که در باز شده و فرشته رحمت منو بغل کرد. مامان بود. مامان شروع کرد به دعوا کردن شکرلله که بچه رو زهر ترک کردی.... تروخدا اگه الآن هم قیافه اونروزش بیاد تو خوابم بازم زهره ترک می شم. دیگه یادم نیست که کی و چه جور اونروز رفتم مدرسه، اما  دیدم که توی کلاس ردیف دوم نشستم و توی دلم با همه کلاس غریبی می کنم.


برچسب‌ها: یادداشت ها, خاطرات
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۶ساعت 8:19  توسط لاله اشک | 
 

 یک آنجل دارم که رئیس آکواریومه. بخصوص نزدیک سطح آب مال اونه. وقتی غذا بهشون میدم آنجل به همراه بقیه شروع میکنه به غذا خوردن و تا وقتی غذا ها فراوونه کاری به کار بقیه نداره. اما به محض اینکه آخرهای غذا میشه شروع میکنه به بیرون کردن بقیه از قلمروش.

دیدم آن یه حیوونه و تا وقتی اضافه غذا هست اجازه میده بقیه هم شریکش باشند و تا وقتی مجبور نباشه دیگران رو دفع نمی کنه. اما ما آدمها هر چی هم داشته باشیم دریغ از اینکه دیگری رو شریک کنیم بخصوص اینکه اگه مال زیاد هم شد هی بیشتر پس انداز می کنیم. تفاوت ما اینه که با این که ما عقل داریم چطور عقل ما نمی گه که کمک کنیم و بگذاریم دیگران هم شریک باشند اما غریزه آن ماهی میگه که بذار بقیه هم سهمی داشته باشند.....؟


برچسب‌ها: جامعه
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۰۸ساعت 0:49  توسط لاله اشک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
همه چی از همه جا

نوشته های پیشین
2024/7/22 - 2024/8/21
2017/10/23 - 2017/11/21
2015/10/23 - 2015/11/21
2015/6/22 - 2015/7/22
2015/4/21 - 2015/5/21
2015/2/20 - 2015/3/20
2015/1/21 - 2015/2/19
2014/11/22 - 2014/12/21
2014/7/23 - 2014/8/22
2014/2/20 - 2014/3/20
2014/1/21 - 2014/2/19
2013/1/20 - 2013/2/18
2012/12/21 - 2013/1/19
2012/11/21 - 2012/12/20
2012/10/22 - 2012/11/20
2012/9/22 - 2012/10/21
2012/8/22 - 2012/9/21
2012/7/22 - 2012/8/21
2012/6/21 - 2012/7/21
2012/5/21 - 2012/6/20
2012/4/20 - 2012/5/20
2012/3/20 - 2012/4/19
2012/2/20 - 2012/3/19
2012/1/21 - 2012/2/19
2011/12/22 - 2012/1/20
2011/11/22 - 2011/12/21
2011/10/23 - 2011/11/21
2011/9/23 - 2011/10/22
2011/8/23 - 2011/9/22
2011/7/23 - 2011/8/22
2011/6/22 - 2011/7/22
2011/5/22 - 2011/6/21
2011/4/21 - 2011/5/21
2011/3/21 - 2011/4/20
2011/2/20 - 2011/3/20
2011/1/21 - 2011/2/19
آرشيو
برچسب‌ها
اطلاعاتی درباره خوانسار (32)
جامعه (25)
یادداشت ها (19)
روزمره (13)
مراسم (13)
سفر و طبیعت (12)
خاطرات (6)
تحصیل (5)
ادبیات (4)
محیط زیست (3)
مقاله (3)
زبان (1)
سفر (1)
خوانسار (1)
تاریخ (1)
شعر (1)
پیوندها
مسعود
گلهای رنگارنگ
روسری آبی
مثل خورشید باش
سودابه
لیلا قریب دختر باران
مهدی شوشتری
زهره
عکاسباشی
آدمها
خطم خالی
موسسه سحر فیلم
معرفی شهر خوانسار
موسیقی خوانسار
بهار مهربون
سولماز  خانومی
یادداشتهای شخصی خسرو دهاقین
گروه درسی زبان انگلیسی
آتلیه عکاسی من
جوانه
همكلاسي ها
مهرناز جان
پایگاه عکس چیلیک
هیدرولوژی خوانسار
جهانگرد
گلبرگ خوانسار
تو کا یا کا؟!(همشهری هایتان را اینجا پیدا کنید)
پارادوکس های یک ذهن سه در چهار
من ی سر راهی ام
نامها(نرگس جان)
وبلاگ رسمی استاد محمودی خوانسار
مرغ شباهنگ
دل تنگ
پرخچه
النگات
خوانسار هم نسل های من
نقدنامه
خوانسارخاطرات خوب خوش خانه وخاندان پدریم
علی کوچولو   
موسیقی پاپ و سنتی
خرس نامه
عکاسی از گرگان گلستان
جواد معروفی
چل چو
یک خوانساری
ص.ن.د.و.ق.چ.ه- خوش دل
آخاله
مرکز شهر (معرفی شهر دزفول)
نگاهی تازه (خسرو دهاقین)
تالار  گفتمان خوانساری ها
مرغول بزرگ
هیئت تیر اندازی با کمان خوانسار  
خوانساری Edit man یادداشتهای یک
راهنمای توریست خوانسار
گذري در طبيعت وصنعت-ايران آتي
عکسهای زیبا از طبیعت خوانسار
ناخدا (پرواز در قفس)
پسران کوچه ستاره
اسطوره فرهنگ
جناب خان
سایت رسمی شورای شهر خوانسار
شکوفه
حسینی
راز نهان
«پرنده می داند»
باغشهر من
انجمن خوشنویسان خوانسار  
نقد نامه
موضوع آزاد در خوانسار
فرشید نیک نژاد
دنیای زیبای ماهان
ناصرالدین شاه قاجار  
نوای یار
وشـــــــــــکو
معلم خوانساری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM