عکس تزیینی از گوگل.

اون دوسالی که شمال بودم تقریبا هر دو هفته یه بار میرفتم اصفهان و بر می گشتم. تو این مدت من تقریبا اون چند تا راننده اصفهان-انزلی رو می شناختم. اما از شانس من پستم به یکشون می خورد که بیشترین ماجراها با این راننده اتفاق می افتاد. (اسم راننده رو میذارم راننده کامران و شاگردشو روشاگرد فرهاد)

یه بار تو زمستون وقتی رسیدیم پلیس راه قزوین به راننده گفته شد که چون زنجیر چرخ نداری باید تا صبح صبر کنی تا هوا روشن بشه. حالا فکرشو بکنید تو اون سرما, ما از ساعت 2 تا 6 صبح تو اتوبوس خاموش بدون بخاری چه شبی رو گذروندیم. خلاصه هوا که روشن شد راننده کامران شاگرد فرهاد رو بیدار کرد تا بروند یه زنجیر پیدا کنند بزنند به چرخها. ولی زنجیر از کجا. خلاصه نمیدونم چه جوری اما دیدم که دارند به یکی از طایر ها زنجیر می زنند. وقتی کارشون تموش شد, اومدند بالا و شاگرد فرهاد و راننده کامران شروع کردن به صحبت درباره زنجیر. از صحبهاشون فهمیدم که زنجیر کوتاهی پیدا کردن و با طناب بستن به یکی از چرخهای عقب که در دهن پلیس رو ببندند که اجازه بده اینها راه بیفتن. خلاصه پلیس دفترچه را پس داد و اتوبوس راه افتاد. برف تا بالای زانو همه جارو گرفته بود. چنان میزد تو شیشه که برف پاکن فرصت نمی کرد شیشه اتوبوس را پاک کنه. اندازه برفها وقتی می خورد به شیشه می شد اندازه یه نعلبکی. در اینجا شاگرد فرهاد و راننده کامران با یه آقایی که صندلی بغل دست نشسته بود گرم صحبت بودند اما من به صدای چلق چلق زنجیر چرخ روی برفهای گوش میدادم و دونه های برفی که با سرعت از پشت شیشه رد می شدند رو با نگاهم تعقیب می کردم. شاید یه 10 کیلومتری نرفته بودیم که دیدم صدا قطع شد. یخورده فکر کردم گفتم زنجیر شاید شل بوده حالا سفت شده و جا افتاده اینه که صدا نمی ده. بعد از مدتی مطمئن شدم که زنجیر باز شده. آقای کامران و شاگرد فرهاد و بغل دستیشون سخت غرق صحبت بودند که تا مدتها متوجه نبودند صدای چلق چلق قطع شده. منهم یخورده ترس ورم داشته بود, چون میدیدم اتوبوس بدون زنجیر داره گردنه رو پایین میره به سمت منجیل, اما روم نمی شده بهشون بگم. انوقت می گفتن چه فضول یا تو رو چه به این کارها یا حرفمو جدی نمی گرفتن. بعد از مدتی که به نظرم خیلی طولانی گذشت بین صحبتشون سکوت شد. یهو راننده کامران به شاگرد فرهاد گفت "یه نگاه به زنجیر بنداز" و به آهستگی کنار کشید تا شاگرد پیاده بشه. شاگرد فرهاد رفت و اومد و همینطور که در رو باز می کرد با خنده بسیار خونسردانه ای گفت "زنجیر نیست"! راننده کامران هم بدنبالش خندید و گفت "رفت!" " آره رفت" . یعد دوتایی شون با هم قهقه ای سر دادند. راننده کامران گفت "بیا بالا حالا یه کاریش می کنیم". و اینجور بود که بدون زنچیر گردنه قزوین-منجیل رو روی برف 75 سانتی متری رفتیم.

تا رسیدیم به رشت دیگه دل تو دل هیشکی نبود. 

---------------------------------------------

پ. ن. 1-کاما رو پیدا نکردم رو کیبوردم. .


برچسب‌ها: خاطرات
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۱ساعت 1:49  توسط لاله اشک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
همه چی از همه جا

نوشته های پیشین
2024/7/22 - 2024/8/21
2017/10/23 - 2017/11/21
2015/10/23 - 2015/11/21
2015/6/22 - 2015/7/22
2015/4/21 - 2015/5/21
2015/2/20 - 2015/3/20
2015/1/21 - 2015/2/19
2014/11/22 - 2014/12/21
2014/7/23 - 2014/8/22
2014/2/20 - 2014/3/20
2014/1/21 - 2014/2/19
2013/1/20 - 2013/2/18
2012/12/21 - 2013/1/19
2012/11/21 - 2012/12/20
2012/10/22 - 2012/11/20
2012/9/22 - 2012/10/21
2012/8/22 - 2012/9/21
2012/7/22 - 2012/8/21
2012/6/21 - 2012/7/21
2012/5/21 - 2012/6/20
2012/4/20 - 2012/5/20
2012/3/20 - 2012/4/19
2012/2/20 - 2012/3/19
2012/1/21 - 2012/2/19
2011/12/22 - 2012/1/20
2011/11/22 - 2011/12/21
2011/10/23 - 2011/11/21
2011/9/23 - 2011/10/22
2011/8/23 - 2011/9/22
2011/7/23 - 2011/8/22
2011/6/22 - 2011/7/22
2011/5/22 - 2011/6/21
2011/4/21 - 2011/5/21
2011/3/21 - 2011/4/20
2011/2/20 - 2011/3/20
2011/1/21 - 2011/2/19
آرشيو
پیوندها
مسعود
روسری آبی
مثل خورشید باش
سودابه
لیلا قریب دختر باران
مهدی شوشتری
زهره
عکاسباشی
خطم خالی
موسسه سحر فیلم
معرفی شهر خوانسار
موسیقی خوانسار
بهار مهربون
یادداشتهای شخصی خسرو دهاقین
آتلیه عکاسی من
جوانه
مهرناز جان
هیدرولوژی خوانسار
جهانگرد
گلبرگ خوانسار
تو کا یا کا؟!(همشهری هایتان را اینجا پیدا کنید)
پارادوکس های یک ذهن سه در چهار
من ی سر راهی ام
وبلاگ رسمی استاد محمودی خوانسار
مرغ شباهنگ
دل تنگ
پرخچه
النگات
خوانسار هم نسل های من
نقدنامه
خوانسارخاطرات خوب خوش خانه وخاندان پدریم
علی کوچولو   
خرس نامه
عکاسی از گرگان گلستان
یک خوانساری
ص.ن.د.و.ق.چ.ه- خوش دل
مرکز شهر (معرفی شهر دزفول)
نگاهی تازه (خسرو دهاقین)
مرغول بزرگ
هیئت تیر اندازی با کمان خوانسار  
خوانساری Edit man یادداشتهای یک
گذري در طبيعت وصنعت-ايران آتي
عکسهای زیبا از طبیعت خوانسار
ناخدا (پرواز در قفس)
پسران کوچه ستاره
اسطوره فرهنگ
جناب خان
شکوفه
حسینی
راز نهان
«پرنده می داند»
باغشهر من
انجمن خوشنویسان خوانسار  
نقد نامه
دنیای زیبای ماهان
ناصرالدین شاه قاجار  
نوای یار
وشـــــــــــکو
معلم خوانساری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM