تو سفر مشهد وقتی داشتیم بر میگشتیم کلی خندیدم و خوش گذشت. قبل از اینکه برم ایران تصمیم گرفته بودم که با مامان و بابا هر طور شده بریم مشهد. خلاصه وقتی اونجا بودم و تصمیم رو گفتم دیدم که مشتری مشهد زیاد شد. خلاصه شدیم هفت نفر و دو کوپه چهار نفری. البته برگشتنی اینجوری شد اما رفتنی یخورده پخش و پلامون کرده بودند چهارتامون تو یه کوپه دوتا تو یه کوپه دیگه و یکی هم تک افتاده بود که همش اومد تو کوپه ما تا موقع خوابش.

از اونجایی که من از نشستن طولانی و ندیدن محیط بیرون کلافه میشم، سفر با قطار رو دوست دارم چون میتونم راه برم و بیرون رو ببینم. این بود که سفرمون قطاری شد. البته سرویس دهی قطار هم منو سورپرایز کرده بود. چه سرویسی میدادن از اسنک تا شام مفصل و صبحانه جانانه گرفته تا ملافه های تمیز و بسته بندی شده و دستشویی های بهداشتی با دستمال توالت و...  کلا خیلی عالی بود دم  رجا  گرم که سرویس دهی رو داده به بخش خصوصی.

برگشتنی من و بابا و یکی از خواهرام و پسر خواهرم پویا تو یه کوپه با هم بودیم و بگذریم که پویا خواهر زاده ام با یک جمله کوتاه و مختصر هممون رو سر اون جمله هی مرحوم میکرد و کلی میخندیدم . برای خواب من و خواهرم رفتیم بالا و پویا و بابام هم پائین خوابیدن. تو کوپه بغلی هم اون یکی خواهرم و دختر گلش و مامان بودند. با صدای دلنواز تلق تلق ریل خوابمون برده بود که با صدای بابا بیدار شدم  گفتم چیه  بابا گفت در چرا باز نمیشه میخوام برم بیرون( گلاب به روتون دستشویی)گفتم هلش بدین گفت نمیشه حالا من از اون بالا دولا شدم و با دست چپم هی در رو هل میدم باز نمیشه که نمیشه. خوابالو یادم میاد که شب در رو قفل نکرده بودیم. تو دلم گفتم کی اومده در رو از بیرون قفل کرده. از اون طرف خواهرم هم خودشو زده بخواب که پا نشه اما پویا بیدار شده هی مرحوم مرحوم میکنه و میگه جون مادرت در رو وا کن و هی میخنده. بابام جوش آور نه اینکه حتمی بخواد بره دستشویی بلکه از در بسته و محیط تنگ و تار دلهره میگیره. تا یادمونه اینجوری بوده. من از دهنم در اومد وگفتم بابا خوب بخوابین صبح یکی میاد و در رو باز میکنه یهو جوش آورد وگفت مگه مرض دارم که میخوام برم بیرون  خوب دستشویی دارم. من دیدم قضیه جدیه. زدم به در هیشکی نبود همه خواب بودن. صدایی جز تلق تلق ریل نمیومد. دوباره زدم به در، بابا که هر چی گیرش میومد دور و بر در میکشید تا شاید در باز بشه حتی پرده رو میکشید. ما هم میخندیدم هم اینکه در تعجب بودیم که چه جوری در قفل شده. خواهرم تو کوپه بغلی رو صدا کردم. نخیر اونام حسابی خوابند. یهو یه پیر مرده اومد هممون زدیم به در هی آقا هی آقا در رو برامون واکن اما مرده مثل شبح داشت رد میشد بدون اینکه نگاهی کنه بابام گفت هی مشد مظفر آهای قارپوزبک در رو وا کن اما انگار نه انگار. اینم رفت.

دوباره خواهر رو صدا کردم که دیدم که خوابالو یه چیزی انداخته رو سرش و اومد. گفتم آبجی این دره قفل شده وا نمیشه اونم دیگه به من گوش نمیداد  که میگفتم در رو از اون طرف فشار بده. هول شده بود. رفت دوباره تو کوپه اش و مانتوش رو پوشید بهش گفتم برو اون مهماندار رو بیدار کن. رفت هر چی درش رو زد انگار نه انگار مثل فیل خوابیده بود نگو نوبتش نبود از اونطرف پویا هم هی ادا درمیاره و خودش رو مثل این صحنه فیلمها میچسبونه به در و میگه جون مادرت جون مادرت در رو وا کن و هی میخنده. خواهر اومد گفت هیشکی در رو باز نمیکنه بش گفتم برو واگن بغلی اون یکی رو صدا کن. که دیدم بعد از دقیقه ای فرشته نجات اومد مهمانداره گفت خوب در رو از داخل قفل کردین گفتم از کجا که دیدم از بیرون دستش رو کرد تو یه سوراخه و در باز شد اول از همه بابام گفت چرا اینجوریه این درا قفل میشن مهمانداره گفت از داخل قفل کرده بودیم. لعنت به شیطون! عجب!! فکر کنم من تو خواب دستم بهش خورده بود یا بهر صورت قفلش کرده بودم که الآن هم یادم نمیاد کی. اما عجیب تر اینکه هیچکدوم از ما اون ضامن رو  اصلا یه امتحان هم نکردیم آب در کوزه و ما... چه راحت وا میشد اگه اون دکمه لعنتی رو دیده بودیم  بابام اینقده استرس و دلهره بهش دست نمیداد. عچب خنگ بازی درآورده بودیما!!؟؟حالا اینا یه طرف این یکی خواهرم که تو کوپه ما خواب بود اصلا به رو خودش نیاورد و ملافه رو کشیده بود رو صورتش که نور چراغ نخوره تو صورتش و اصلا داخل قضیه نشد. ما چقده شلوغ کردیم. خلاصه قضایا به خوشی و هپی اندینگ منتهی شد و ما صحیح و سالم رسیدیم تهرون.

-----------------------------------------------------------------

پ.ن.۱- پویا هنوز هم که هنوزه تا باهاش میخوام حرف بزنم قبل از من میگه: مرحوم... نگاهی کرد و گفت....

پ.ن۲- اینم سفر مشهد ۱ که اگه قبلا ندیدین و نخوندینش. 

پ.ن۳- خوب شد که دختر بهار یادم آورد قطارش تی وی هم داشت برامون یه فیلم هم گذاشتند که خیلی قدیمی بود که ما اینقده بازی گوشی میکردیم که ندیدیمش.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۶/۰۴/۰۸ساعت 15:32  توسط لاله اشک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
همه چی از همه جا

نوشته های پیشین
2024/7/22 - 2024/8/21
2017/10/23 - 2017/11/21
2015/10/23 - 2015/11/21
2015/6/22 - 2015/7/22
2015/4/21 - 2015/5/21
2015/2/20 - 2015/3/20
2015/1/21 - 2015/2/19
2014/11/22 - 2014/12/21
2014/7/23 - 2014/8/22
2014/2/20 - 2014/3/20
2014/1/21 - 2014/2/19
2013/1/20 - 2013/2/18
2012/12/21 - 2013/1/19
2012/11/21 - 2012/12/20
2012/10/22 - 2012/11/20
2012/9/22 - 2012/10/21
2012/8/22 - 2012/9/21
2012/7/22 - 2012/8/21
2012/6/21 - 2012/7/21
2012/5/21 - 2012/6/20
2012/4/20 - 2012/5/20
2012/3/20 - 2012/4/19
2012/2/20 - 2012/3/19
2012/1/21 - 2012/2/19
2011/12/22 - 2012/1/20
2011/11/22 - 2011/12/21
2011/10/23 - 2011/11/21
2011/9/23 - 2011/10/22
2011/8/23 - 2011/9/22
2011/7/23 - 2011/8/22
2011/6/22 - 2011/7/22
2011/5/22 - 2011/6/21
2011/4/21 - 2011/5/21
2011/3/21 - 2011/4/20
2011/2/20 - 2011/3/20
2011/1/21 - 2011/2/19
آرشيو
پیوندها
مسعود
روسری آبی
مثل خورشید باش
سودابه
لیلا قریب دختر باران
مهدی شوشتری
زهره
عکاسباشی
خطم خالی
موسسه سحر فیلم
معرفی شهر خوانسار
موسیقی خوانسار
بهار مهربون
یادداشتهای شخصی خسرو دهاقین
آتلیه عکاسی من
جوانه
مهرناز جان
هیدرولوژی خوانسار
جهانگرد
گلبرگ خوانسار
تو کا یا کا؟!(همشهری هایتان را اینجا پیدا کنید)
پارادوکس های یک ذهن سه در چهار
من ی سر راهی ام
وبلاگ رسمی استاد محمودی خوانسار
مرغ شباهنگ
دل تنگ
پرخچه
النگات
خوانسار هم نسل های من
نقدنامه
خوانسارخاطرات خوب خوش خانه وخاندان پدریم
علی کوچولو   
خرس نامه
عکاسی از گرگان گلستان
یک خوانساری
ص.ن.د.و.ق.چ.ه- خوش دل
مرکز شهر (معرفی شهر دزفول)
نگاهی تازه (خسرو دهاقین)
مرغول بزرگ
هیئت تیر اندازی با کمان خوانسار  
خوانساری Edit man یادداشتهای یک
گذري در طبيعت وصنعت-ايران آتي
عکسهای زیبا از طبیعت خوانسار
ناخدا (پرواز در قفس)
پسران کوچه ستاره
اسطوره فرهنگ
جناب خان
شکوفه
حسینی
راز نهان
«پرنده می داند»
باغشهر من
انجمن خوشنویسان خوانسار  
نقد نامه
دنیای زیبای ماهان
ناصرالدین شاه قاجار  
نوای یار
وشـــــــــــکو
معلم خوانساری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM