![]() |
![]() |
|
|
بچه یتیم نافش رو خودش میبره! " عزیز نسین" بی بی سید همیشه برامون شیر یا سبزی خشک از روستا میاورد. مادرم سالهاست که اونو میشناسه. بنده خدا چربی و فشار خون هم داره. چند وقت پیش ها داشته تو حیاط خونه اش چیزی میچیده که یهو غش میکنه و میوفته توی باغچه. مدتی بعد شوهرش میاد خونه که بره مزرعه میبینه بی بی سید افتاده تو باغچه. هی صداش میکنه میبینه جواب نمیده اونو بغل میکنه میبره تو خونه میخوابونه و میره مزرعه. پیش خودش میگه خوب غش کرده خوب میشه. در رو به هم میزنه و میره. ساعتی بعد پسرش و خانومش میاند اونجا هر چی در میزنن هیشکی در رو باز نمیکنه. پسرش از دیوار میاد اینور و در رو رو خانومش وا میکنه و میرن تو. میبین مادر همینجوری افتاده هر چی صداش میکنن جوابی نمیشنون. هر دو میگن آقام میاد میبردش دکتر و میرند خونشون!!! از اون طرف توی مزرعه شوهر بی بی سید یهو دلش برا بی بی به شور میوفته و میگه من هر چی صدا کردم جواب نداد چرا؟!! خوبه برم ببینم بلایی سرش نیومده باشه! خلاصه میاد خونه و در میزنه میبینه در رو وانمیکنه از دیوار میره بالا و میره تو میبینه بی بی دهنش کف کرده به همسایه ها خبر میده و تاکسی از گلپایگان خبر میکنند و از تو دهاتشون اونو میبرن بیمارستان گلپایگان. سکته مغزی کرده بود. خدا رو شکر از پا نیوفتاد و الآن خوب شده و سر پاست. اگه از پا میوفتاد کی ازش مراقبت میکرد؟ پریروزا اومد و برامون سبزی کوهی آورد که آش رشته درست کنیم. منم سیزی ها رو میبرم با خودم و هی براش دعا میکنم که از پا نیوفته. شما هم همینطور. ممنون. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ۱۳۸۶/۰۲/۰۵ساعت 0:11 توسط لاله اشک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همه چی از همه جا
|
|
RSS
|