خلاصه جونم براتون بگه که وقتی شوهر خاله رسید و وضعیت رو دید بیشتر نگران ما شد که مهمانش بودیم. سریع ماشین رو داد به پسر خاله که مارو  ببره به خوانسار. البته پسر خاله نبودش رفته بود کمک به مردمی که خونه هاشون بمباران شده بود. وقتی اومد دیدیم مثل گیج ها میمونه حرفی نمیزنه نمیخواست بیاد، اما بخاطر ما راه افتاد. توی راه همه گیج بودیم. یه جا کنار یه مزرعه نیگر داشت که دستهاشو بشوره. اونموقع دستهاشو نشون داد. خونی بود. فهمیدم چرا تو خودش نبود. گفت بچه ای رو از زیر دیوار در آورده بود. خیلی فجیع بود حتی فکر کردنش. جاده برامون بی منتها بود سکوت سخت و سنگینی بین مون حاکم شده بود دیگه کسی به زخم پای من و امیر خواهر زاده ام که اونموقع  ۴ سالش بود  و روی شیشه ها که فرارمیکرد زخمی شده بود توجهی نمیکرد.. دم غروب بود که رسیدیم. خوانسار هم صدای بمباران رو شنیده بودند. آخه از راه هوایی خیلی این دو شهر به هم نزدیکند. همه سراسیمه بودند. بردنمون بیمارستان و پانسمان شدیم.  حوالی ظهم روز بعد که میخواستم ببینم ضخم پام در چه حاله وقتی همه دورم جمع شده بودند که ببینند چی شده یهو  غش کردم شاید از این بود که تازه یهو دوزاریم افتاد که من از بمباران در رفتم. همه دورم گریه میکردن. مامان خواهرم اینا. وقتی چشمهامو باز کردم چشمای اشک آلود خواهرم رو دیدم اما حالم زود خوب شد.

حالا که فکر میکنم میبینم وقتش نبوده. وگرنه ما الان نبودیم. اون رنگ زرد و نارنجی همیشه توی ذهنمه. دیگه فکر نکنم یه همچین رنگ زیبایی از نزدیک ببینم. اون صدای سوت، اون خلا، اون ابدیت، همه گی جزئی از وجود من شده اند. خاطرات من رو ساخته اند  و این من شده اند.هنوز هم جای اون زخمها رو دارم. اون زخمها تا روح من عمیق اند به عمق ابدیتی سرد. اسیر بازی شده بودیم که دیگران به سخره گرفته بودندمان. روزهای سختی......

-----------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱- ممنون از نظرات شما دوستان من ایرانم اما فعلا مشغول دیدن و تعریف هستیم. وقت کردم آپ میشم و بهتون سر میزنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۵/۱۲/۱۰ساعت 12:11  توسط لاله اشک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
همه چی از همه جا

نوشته های پیشین
2024/7/22 - 2024/8/21
2017/10/23 - 2017/11/21
2015/10/23 - 2015/11/21
2015/6/22 - 2015/7/22
2015/4/21 - 2015/5/21
2015/2/20 - 2015/3/20
2015/1/21 - 2015/2/19
2014/11/22 - 2014/12/21
2014/7/23 - 2014/8/22
2014/2/20 - 2014/3/20
2014/1/21 - 2014/2/19
2013/1/20 - 2013/2/18
2012/12/21 - 2013/1/19
2012/11/21 - 2012/12/20
2012/10/22 - 2012/11/20
2012/9/22 - 2012/10/21
2012/8/22 - 2012/9/21
2012/7/22 - 2012/8/21
2012/6/21 - 2012/7/21
2012/5/21 - 2012/6/20
2012/4/20 - 2012/5/20
2012/3/20 - 2012/4/19
2012/2/20 - 2012/3/19
2012/1/21 - 2012/2/19
2011/12/22 - 2012/1/20
2011/11/22 - 2011/12/21
2011/10/23 - 2011/11/21
2011/9/23 - 2011/10/22
2011/8/23 - 2011/9/22
2011/7/23 - 2011/8/22
2011/6/22 - 2011/7/22
2011/5/22 - 2011/6/21
2011/4/21 - 2011/5/21
2011/3/21 - 2011/4/20
2011/2/20 - 2011/3/20
2011/1/21 - 2011/2/19
آرشيو
پیوندها
مسعود
روسری آبی
مثل خورشید باش
سودابه
لیلا قریب دختر باران
مهدی شوشتری
زهره
عکاسباشی
خطم خالی
موسسه سحر فیلم
معرفی شهر خوانسار
موسیقی خوانسار
بهار مهربون
یادداشتهای شخصی خسرو دهاقین
آتلیه عکاسی من
جوانه
مهرناز جان
هیدرولوژی خوانسار
جهانگرد
گلبرگ خوانسار
تو کا یا کا؟!(همشهری هایتان را اینجا پیدا کنید)
پارادوکس های یک ذهن سه در چهار
من ی سر راهی ام
وبلاگ رسمی استاد محمودی خوانسار
مرغ شباهنگ
دل تنگ
پرخچه
النگات
خوانسار هم نسل های من
نقدنامه
خوانسارخاطرات خوب خوش خانه وخاندان پدریم
علی کوچولو   
خرس نامه
عکاسی از گرگان گلستان
یک خوانساری
ص.ن.د.و.ق.چ.ه- خوش دل
مرکز شهر (معرفی شهر دزفول)
نگاهی تازه (خسرو دهاقین)
مرغول بزرگ
هیئت تیر اندازی با کمان خوانسار  
خوانساری Edit man یادداشتهای یک
گذري در طبيعت وصنعت-ايران آتي
عکسهای زیبا از طبیعت خوانسار
ناخدا (پرواز در قفس)
پسران کوچه ستاره
اسطوره فرهنگ
جناب خان
شکوفه
حسینی
راز نهان
«پرنده می داند»
باغشهر من
انجمن خوشنویسان خوانسار  
نقد نامه
دنیای زیبای ماهان
ناصرالدین شاه قاجار  
نوای یار
وشـــــــــــکو
معلم خوانساری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM