یادم میاد ۲۱ سال پیش همین موقع ها بود که رفته بودیم شهرستان خونه یکی از اقوام نزدیک تا از اونجا بریم بروجرد کمک خواهرم تا اسباب کشی کنه. (خواهرم باید بعد از درسش خارج از تهران، ۳ سال طرح میگذروند که بروجرد رو انتخاب کرد. هنوز دو ماه نشده بود  که اونجا  موشک بارون  شد دوباره قرار شد که بره یه شهر دیگه    طرحش رو بگذرونه). خلاصه اونروز نهار رو که خوردیم نشسته بودیمو چای میخوردیم  و فامیلی تعریف میکردیم که بعدش راه بیافتیم واسه بروجرد. منم پشت به پنجره که پرده کرکره هاش پائین بود نشسته بودم داشتم نوار گوگوش رو توی ضبط عقب جلو میکردم دنبال یه آهنگ. پسر خاله معمولا نهار که میخورد میرفت دم در، تو خیابون که یه سیگار بکشه اونروز نرفت و موند با ما به تعریف. یهو احساس کردم صدای صوت مانند و بسیار عجیب و غریب و یک حالت بسیار نا آشنا و وحشت انگیزی همه جا رو در بر گرفته.سرم رو بی اختیار بر گردوندم به سمت پنجره. ( گفتم که پرده ها کشیده بود و بیرون اصلا پیدا نبود) اما من یه رنگ خیلی قشنگ زرد و نارنجی دیدم که از پنجره وارد اتاق شد و خارج شد من حالت نیم خیز و رو به فرار خودم رو هنوز تو ذهنم خیلی شفاف دارم. دیدیم همه دارن میدوند بیرون از اتاق. نگو تو این فاصله که شاید ۲-۳ ثانیه هم نشد شیشه ها شکسته و پرده کرکره سقوط کرده بود و همه ما بصورت غریزی در حال فرار بودیم  توی هال که رسیدیم دیدیم تمام زمین با شیشه فرش شده تازه فهمیدیم که بمب باران داره میشه تو همون لحظه فرار از اتاق، صدای کالیبر ۵۰ یا شاید یه چیزی شبیه اون همه جا رو گرفته بود تنها صدایی که از بمباران شنیدم همون صدای رگبار بود که هواپیما بعد از انداختن بمب با رگبار میخواست وحشت ایجاد کنه. ما از بس که به محل بمب نزدیک بودیم صدای بمب رو نشنیدیم بجز یک صدای سوت مانند ابدی. ما رفتیم تو حموم تنها جایی که بهمون گفته بودن امن تره. من احساس کردم پاهام خیس شدن. دست گذاشتم روی زانوم. دردی احساس نکردم اما خیس شدن. دستمو نیگاه کردم. خون بود. خم شدم به زانوم نیگاه کردم دیدیم شلوار جینم خیس خون بود. دیگه توجهی نکردم چون همه گی دوباره شروع کردیم به فرار و ریختیم تو خیابون.

آنطرف خیابان توی کوچه ای رو زده بود. ما فرار میکردیم. همه  تو خیابون بطور غریزی میدویدند  بسمت بالای خیابون که انتهاش میخورد به مزارع و تپه ها. پسر خاله یه وانتی رو که داشت با همون حالت فرار مردم و ماشینها رد میشد، گرفت و همه مارو سوار کرد و خودش موند. تعداد زیادی سوار وانت بودیم منکه نشسته بودم یه نیگاهی دوباره به زانوم کردم چند جاش سوراخ سوراخ و زخمی شده بود.   تعجبم  منکه پشتم به پنجره بود چه جوری شیشه ها زانوم رو زخمی کرده بودن. توی تپه ها رو یادم نیست که چطور شد که پسر خاله اومد تو اون شلوغی مار رو پیدا کرد. اما اونجا چون بلندی بود و شهر زیر پامون، همه چشمشون به آسمون بود که یهو هواپیماها بر نگردند. همه ملت اومده بودن اونجا مثل مو رو ملخ . همه شیون و زاری میکردن.

از اونطرف شوهر خاله ام چون عامل سیمان بود رفته بود خارج از شهر واسه کارش. صدای بمباران رو که میشنوه هی پرس و جو میکنه و راه میافته بیاد شهر. اول شهر که میرسه وا میاسته و از یکی میپرسه که کجا رو زدند مرده میگه خیابون رودکی. میگه رودکی؟ کجاش؟ میگه عامل سیمان رو میشناسی؟ اونجا رو زده. بنده خدا نمیدونم چه جوری خودش رو رسونده بود. اما دیده بود که همه ما سالم هستیم.........

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۵/۱۲/۰۴ساعت 22:51  توسط لاله اشک | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
همه چی از همه جا

نوشته های پیشین
2024/7/22 - 2024/8/21
2017/10/23 - 2017/11/21
2015/10/23 - 2015/11/21
2015/6/22 - 2015/7/22
2015/4/21 - 2015/5/21
2015/2/20 - 2015/3/20
2015/1/21 - 2015/2/19
2014/11/22 - 2014/12/21
2014/7/23 - 2014/8/22
2014/2/20 - 2014/3/20
2014/1/21 - 2014/2/19
2013/1/20 - 2013/2/18
2012/12/21 - 2013/1/19
2012/11/21 - 2012/12/20
2012/10/22 - 2012/11/20
2012/9/22 - 2012/10/21
2012/8/22 - 2012/9/21
2012/7/22 - 2012/8/21
2012/6/21 - 2012/7/21
2012/5/21 - 2012/6/20
2012/4/20 - 2012/5/20
2012/3/20 - 2012/4/19
2012/2/20 - 2012/3/19
2012/1/21 - 2012/2/19
2011/12/22 - 2012/1/20
2011/11/22 - 2011/12/21
2011/10/23 - 2011/11/21
2011/9/23 - 2011/10/22
2011/8/23 - 2011/9/22
2011/7/23 - 2011/8/22
2011/6/22 - 2011/7/22
2011/5/22 - 2011/6/21
2011/4/21 - 2011/5/21
2011/3/21 - 2011/4/20
2011/2/20 - 2011/3/20
2011/1/21 - 2011/2/19
آرشيو
پیوندها
مسعود
روسری آبی
مثل خورشید باش
سودابه
لیلا قریب دختر باران
مهدی شوشتری
زهره
عکاسباشی
خطم خالی
موسسه سحر فیلم
معرفی شهر خوانسار
موسیقی خوانسار
بهار مهربون
یادداشتهای شخصی خسرو دهاقین
آتلیه عکاسی من
جوانه
مهرناز جان
هیدرولوژی خوانسار
جهانگرد
گلبرگ خوانسار
تو کا یا کا؟!(همشهری هایتان را اینجا پیدا کنید)
پارادوکس های یک ذهن سه در چهار
من ی سر راهی ام
وبلاگ رسمی استاد محمودی خوانسار
مرغ شباهنگ
دل تنگ
پرخچه
النگات
خوانسار هم نسل های من
نقدنامه
خوانسارخاطرات خوب خوش خانه وخاندان پدریم
علی کوچولو   
خرس نامه
عکاسی از گرگان گلستان
یک خوانساری
ص.ن.د.و.ق.چ.ه- خوش دل
مرکز شهر (معرفی شهر دزفول)
نگاهی تازه (خسرو دهاقین)
مرغول بزرگ
هیئت تیر اندازی با کمان خوانسار  
خوانساری Edit man یادداشتهای یک
گذري در طبيعت وصنعت-ايران آتي
عکسهای زیبا از طبیعت خوانسار
ناخدا (پرواز در قفس)
پسران کوچه ستاره
اسطوره فرهنگ
جناب خان
شکوفه
حسینی
راز نهان
«پرنده می داند»
باغشهر من
انجمن خوشنویسان خوانسار  
نقد نامه
دنیای زیبای ماهان
ناصرالدین شاه قاجار  
نوای یار
وشـــــــــــکو
معلم خوانساری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM