![]() |
![]() |
|
|
اون موقع که آدم تو اوج نومیدی دست و پا میزنه هیچی رو دیگه نمی بینه فکر میکنه که دیگه هیچی ارزش فکر کرن نداره. فقط و فقط یک توهم تو خالی ماهیت خودش رو نشون میده و همین مانع بروز اون حس هایی میشه که نومیدی رو وارونه میکنه. دیگه غرق بی حالی و کرخی خاصی میشه که تو تموم یاخته هاش رخنه میکنه. جنگی و نبردی خاموش بین بی تفاوتی و مسئولیت. سرما تموم وجودش رو میگیره. چشمهاش اشکی میشن بدون اینکه اشکی بریزن نگاهش سرد و بی روح میشه موهاش پریشون و چهره ای زرد میگیره تو تموم این دوره به شدن فکر نمیکنه. فکر میکنه که تموم شد. لحظه ها رو نمیسازه میذاره لحظه ها اونو بسازه..........اونوقت تو اون کرخی یهو گرمائی از پنجره وارد خونه اش میشه اونقدر یخ زده است که اول اون گرما رو سرما حس میکنه بعدش یواش یواش گرما تن کرخ و سرمازده از نومیدی اش رو سوزن سوزن میکنه این سوزش سختیه باورش نمیشه داره گرم میشه اما تو اون ثانیه ها یی که گرما، خون را راحت تر تو شریانش جاری میکنه اونموقع نسیم گرم و آروم امید رو می بینه که داره میره توی ذهن یخ زده اش و تموم یخهای ذهنش رو آب میکنه. امید اونه که باعث میشه به نشدن فکر نکنه، به شدن ها و باید شدن ها فکر کنه، اونو بیشترش میکنه و هیجان گرم اونو به تموم سلولهاش میرسونه.
همیشه دلتون پر امید باشه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ۱۳۸۵/۰۹/۱۵ساعت 20:2 توسط لاله اشک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همه چی از همه جا
|
|
RSS
|