![]() |
![]() |
|
|
هر وقت این هلکوشته ها میرسید کارمون در میومد . بابا از دم صبح بنگشو میگرفت که وریسدین (بلند شید) هلکوشتا حروم گنا (پاشید آلوچه ها حروم شدند). آنوقت بود که مامان بساط دوگوله ( آبگوشت) در باغ را رافراهم میآورد و همه با هم میرفتیم باغ. از صاحب تا پسین ( صبح تا عصر) داداش بزرگه بالا درخت بود و هلکوشته میتکوند و ما هم پائین درختها به هلکوشته جمع کردن و رو بوم و تو کف باغ ولو کردن یا اینکه آوردن به خونه و لواشک درست کردن. بوی دود آتیش و عطر نم کف باغ به همراه صدای تق تق چوب ترکه های روی درختان آلوچه و گهگاهی صدای همسایه باغ چه عالی بود. وقت نهار که مامان صدا میزد بیدین ناهار حاضرو ( بیائید نهار حاضره) و چه با ولع تلیت میکردیم و با سبزی تازه، آبگوشت مامان پز با آتیش چوب رو میلومبوندیم. بعدش هم یه چای دارچین که بقول مامان سردی هلکوشته ها رو ببره روش میزیدیم. و دوباره هلکوشته جمع کردن. اما این هلکوشته ها همچین مکافات بود آخه به اون ریزی خیلی سخت بود از لای علفها جمعشون کنیم. اما گرتکون ( گردو) و بادم جمع کردن خیلی حال میداد چون نصف اونی رو که جمع میکردیم نوش جان میکردیم. من پساچین گردو ( دست آخری جمع کردن) رو هم خیلی دوست داشتم. چون دیگه اون گردو ها رو خودت با زحمت بیشتر پیدا کرده بودی و مال مال خودت بود.....!!
همه خاطرات خوب من وقتیه که میرفتیم باغ هرچند با کار و زحمت همراه بود اما کار و زحمت هیچوقت خاطره بد نیست. الآن هم هروقت میام خوانسار و میرم باغ تموم اون خاطره های بچگی در سکوت کنونی باغ برام زنده میشه. دیگه باغهای امروزی صفای باغهای شلوغ قدیمی رو ندارند. دیگه تو بری توی باغها کسیو نمیبینی. دیگه شلوغ و زنده نیستند. خدا میدونه که کی همه اینها تبدیل بشوند به خونه های مسکونی؟ زیاد دور نیست بااین روند شهرنشینی و شهرسازی!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ۱۳۸۹/۰۲/۱۹ساعت 12:20 توسط لاله اشک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همه چی از همه جا
|
|
RSS
|